جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ٣٥ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
|
صاحبِ ديوان ما، گويا نمى داند حساب |
كاندرين طُغرا، نشانِ حِسْبَةً للَّه نيست |
|
|
هر كه خواهدگو بيا و، هر كه خواهدگو برو |
گير ودار و حاجب و دربان، دراين درگاه نيست |
|
|
هرچه هست، از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريفِ تو بر بالاىِ كس كوتاه نيست |
|
بخواهد با اين بيان دراين سه بيت بگويد: دربار شاهان اين عالم است كه نياز به دربان دارد، چون كارهاى آنان از روى حساب نيست؛ ولى دربار محبوب ما حاجت به دربان و حاجب ندارد؛
|
هر كه خواهدگو بيا و هر كه خواهدگو برو |
گير ودار و حاجب و دربان دراين درگاه نيست |
|
و اگر ما راه بدانجا نداريم، مانع و نقص از جانب ماست، نه از سوى محبوب:
|
هرچه هست از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريف تو بر بالاىِ كس كوتاه نيست |
|
به گفته خواجه در جايى:
|
اهل كامِ آرزو را سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى در عالَم خاكى نمى آيد به دست |
عالمى از نو ببايد ساخت، و زنو آدمى[١] |
|
بخواهد بگويد:
٢٦٥
«فَيامَنْ هُوَ عَلَى المُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، وَبِالْعَطْفِ عَلَيْهِمْ عآئِدٌ مُفْضِلٌ، وَبِالغافِلينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَؤُوفٌ، وَبِجَذْبِهِمْ إلى بابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ! أسْأَلُكَ أنْ تَجْعَلَنى مِنْ أوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً، وَأعْلاهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلًا، وَأجْزَلِهِمْ مِنْ وُدّكَ قِسْماً، وَأفْضَلِهِمْ فى مَعْرِفَتِكَ نَصيباً.»
[٢]: (اى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧- ١٤٨.