جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٥ - غزل ٧ دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
چون باد مخالف ديدارش (يعنى هجران) وزيدن گرفت و زلفت را پريشان نمود، جمعيّت خاطرى كه در آن داشتيم از دست داديم و عالم بر چشم ما در فراقت سياه گرديد، گويا حَظّ ما از مشاهده ملكوتشان كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[١]: (ملكوت و باطن هر چيزى به دست اوست.- نيز: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٢]: (خدا، نور آسمانها و زمين است.- همچنين: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! بدرستى كه او به هر چيزى احاطه دارد.) بيش از اين نبود. چنانكه شاعرى مى گويد:
|
ز چهره پرده بر افكند عاشقان راسوخت |
امان نداد كسى را كند تماشايى |
|
و به گفته خواجه در جايى:
|
ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود |
ديده را، روشنى از خاكِ درت حاصل بود |
|
|
آه از اينجور و تظلّم كه در اين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من و دل باطل بود[٤] |
|
|
تير آهِ ما، ز گردون بگذرد جانا! خموش |
رحم كن بر جان خود، پرهيز كن از تير ما |
|
اى آنان كه ما را ملامت بر عشق ورزيدن به دلبر بىهمتايمان مى كنيد! بترسيد از اينكه تير آه ماكه از گردون فلك هم مى گذرد، شما را از پا در آورد، ما را كمتر سرزنش نماييد و به جان خود ترحّم كنيد. به گفته خواجه در جايى:.
[١] - يس: ٨٣.
[٢] - نور: ٣٥.
[٣] - فصّلت: ٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.