جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٧ - غزل ٥٣ ما هم اين هفته شد از شهر وبه چشمم سالى است
|
قتيلِ عشق تو شد حافظ غريب، ولى |
به خاك ما گذرى كن، كه خون ماست حلال[١] |
|
|
كوه اندوهِ فراقت به چه طاقت بكشد |
حافظ خسته، كه ازناله تنش چون نالى است |
|
دلبرا! چگونه و به چه تاب و تحمّلى كوه فراقت را خواجهات بكشد، پس ازآنكه با ناليدن بسيار در فراقت توان از او گرفته شده؛ كه:
٤٠٧
«فَهَبْنى- ياإلهى وَسَيّدى وَمَوْلاىَ وَرَبّى!- صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَلى فِراقِكَ؟»
[٢]: (پس گيرم- اى معبود و سرور و مولا و پروردگار من!- بر عذابت صبر نمايم، چگونه بر فراق و دورىات شكيبا باشم.) و به گفته خواجه در جايى:
|
مىزنم هرنَفَس ازدست فراقت فرياد |
آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد |
|
|
چه كنم گر نكنم ناله و فرياد و فغان؟ |
كز فراق تو چنانم كه بدانديش تو باد |
|
|
روز و شب غصّه و خون مى خورم و چون نخورم |
چون زديدار تو دورم، به چه باشم دلشاد؟ |
|
|
حافظ دلشده مستغرق يادت شب و روز |
تو ازاين بنده دلخسته بكلّى آزاد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.