جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٧ - غزل ٥٢ خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهارچيست
|
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه وليكن |
افسوس! كه آن سَرْوِ روان رهگذرى بود[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
پيوندِ عُمرِ، بسته به مويى است، هوشدار |
غمخوارِ خويش باش، غمِ روزگار چيست؟ |
|
اى خواجه! عمر گرانمايهات را صرف خويش كن و غمخوار خود باش، و پس ازاين (اگر ديدارت حاصل شد) از عنايتهاى الهى استفاده كامل را بنما؛ كه:
٤٠١
«إنْتَهِزُوا فُرَصَ الخَيْرِ، فَإنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.»
[٢]: (فرصتهاى خوب را مغتنم شمرده و به پيشوازش برويد، كه آنها مانند گذشتن ابر درگذرند.) به گفته خواجه در جايى:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدارِ يار ديدن |
در كوى او گدايى، بر خُسروى گُزيدن |
|
|
بوسيدنِ لبِ يار، اوّل زدست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصت شمار صُحبت، كزاين دوراهِ منزل |
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن[٣] |
|
و به روزگار و غم آن ميانديش، كه دايمى نيستند؛ به گفته خواجه در جايى:
|
غم زمانه، كه هيچش كران نمى بينم |
دواش، جز مِىِ چون ارغوان نمى بينم |
|
|
زآفتابِ قَدَح، ارتفاعِ عيش بگير |
چرا كه طالعِ وقت آنچنان نمى بينم[٤] |
|
|
رازِ درون پرده چه داند فلك؟ خموش |
اى مدّعى! نزاع تو با پرده دار چيست؟ |
|
راز عالَم را جز حضرت محبوب و اوليائش :- به اذن او- نمىدانند، اى آن كه مدّعىِ دانستن آن مى باشى! چرا با پرده دار و آن كه اين راز را از تو مخفى داشته، در نزاع و اعتراضى؟ هر چيزى در جاى خود، علّت و مصلحتى دارد. كنايه از اينكه: اى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.