جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
معشوقم را در كنار از خود و مظاهر مى طلبيدم، و حال چون دانستم كه حضرتش را به مشاهده ملكوت خود و مظاهر مى توان يافت، «به دريا چه حاجت است؟» به گفته خواجه در جايى:
|
سالها، دل طلبِ جامِ جَمْ از ما مى كرد |
آنچه خود داشت، ز بيگانه تمنّا مى كرد |
|
|
گوهرى، كز صدفِ كون و مكان بيرون بود |
طلب از گمشدگانِ لب دريا مى كرد |
|
|
بيدلى، در همه احوال، خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: عمرى از طريق استدلال مى خواستم به محبوبم راه يابم، بر من روشن شد كه غنّى على الاطلاق را با فقير على الاطلاق نمى توان شناخت. با خود گفتم: بكوش تا از طريق بندگى به او راه يابى و چون ديدار حاصل شد چه حاجت به پى بردن به او از راه استدلال؟ كه:
٣٩٦
«إلهى! كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟ أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟!»
[٢]: (معبودا! ... چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند به توست مى توان بر تو راه جست؟! آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده و مُظهِر تو باشد؟!)؛ لذا مى گويد:
|
اى مدّعى! برو، كه مرا با تو كار نيست |
احباب حاضرند، به اعدا چه حاجت است؟ |
|
اى كسانى كه سالها مى خواستيد معشوق مرا از راه استدلال به من نشان دهيد! حضرتش را به ملكوت و اسماء و صفات او مى توان مشاهده نمود، نه با مظاهرى كه فقير محضند و نه تنها به او نزديكم نمى كنند كه از ديدارش دورم مى نمايند؛ كه:
٣٩٧
«مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الاثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلَ إلَيْكَ؟.»
[٣].
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.