جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٦ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
از مجموع اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه مى خواسته با بيانات عاشقانهاش تمنّاى ديدار حضرت محبوب را بنمايد. مىگويد:
|
خلوتْ گُزيده را به تماشا چه حاجت است؟ |
چون كوى دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟ |
|
معشوقا! كسى كه در صحراى بىانتهاى معرفت و تماشاگه جمالت قرار گرفت و به منزلگاه قربت راه يافت، نيازى به غير تو و تماشاى جمال مظاهر اعتبارىات ندارد؛ زيرا در تمامى لحظات خلوت خانه دلش را جاى خود قرار دادهاى؛ كه:
٣٩١
«أللّهُمّ! إنّى أسْأَلُكَ إيماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبى.»
[١]: (خدايا! از تو ايمانى را خواهانم كه بدان، خود متولّى و همدم دلم باشى.- حيران تو و جمالت گشته كه:
٦٠٤
«أللّهُمّ! إنَّ قُلُوبَ المُخْبِتينَ إلَيْكَ والِهَةٌ.»
[٢]: (بارخدايا! بدرستى دلهاى آنان كه متوجّه تواند و به تو آرامش مى يابد، سرگشته و واله مى باشد.) در نتيجه بخواهد بگويد: محبوبا! تا وقتى مظاهر عالم مرا به خود و جمال مجازيشان مى توانند جلب كنند، كه خلوت با تو نكرده باشم. به خلوت خانه انس و قربت راهم ده، تا جز توام در نظر نباشد؛ كه:
٣٩٣
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الاثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ.»
[٣]: (معبودا! بازگشت و توجّه به آثار و مظاهر موجب دورى ديدارت مى گردد. پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد،.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٤٧٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.