جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٠ - غزل ٥٠ به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
نسبت به ايشان] قرار خواهد داد.).
و يا مقصود از «مرشد عشق»، استادش باشد. در جايى مى گويد:
|
روز اوّل كه به استاد سپردند مرا |
ديگران را خرد آموخت، مرا مجنون كرد[١] |
|
|
دلا! طمع مَبُر از لطفِ بىنهايت دوست |
چولافِ عشق زدى، سر بباز چابك و چست |
|
آرى، صفت طمع در نهاد بشر نهفته است، و تا او در بشريّت خود باقى است طمع لازمه اوست؛ ولى اگر آن را در جايى كه مطلوب حضرت معشوق است بكار زند (چون رسيدن و وصول به محبوب حقيقى)، مطلوب مى باشد. خواجه هم به خود خطاب كرده و مى خواهد بگويد: چون دم از عشق او زدى و وصالش را طالبى، تو را دوكار ضرورى است: اوّل، سرباختن و بىباكانه از خود تهى گشتن، و همه كاره و همه چيز او را دانستن؛ و دوّم، چشم طمع به عنايات بىپايانش دوختن. و سپس بگويى:
٣٨٨
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.- نيز بگويى:
٧١٦
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أمَلى، فَأَخْلِصْنى بِخالِصَةِ تَوْحيدِكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَةِ عَبيدِكَ.»
[٣]:
(معبودا! به دامان كرم و بزرگوارى تو دست زدهام، و براى نيل به عطايايت آرزوگشادهام؛ پس مرا با توحيد ناب خويش پاكيزه نموده و از بندگان برگزيدهات قرارده.- بگويى:
|
به هيچ در نروم بعد ازاين، زحضرت دوست |
چو كعبه يافتم، آيم ز بُت پرستى باز |
|
|
شبى، وصال تو از بخت خويش مى خواهم |
كه با تو شرح سرانجامِ خود كنم آغاز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٠، ص ٢٢١.
[٢] ( ٢، ٣) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] ( ٢، ٣) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.