جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ٥٠ به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
|
شدم زعشقِ تو شيداىِ كوه ودشت وهنوز |
نمىكنى به ترحّم، نطاقِ سلسله سُست |
|
خلاصه بخواهد بگويد: محبوبا! چرا پرده از جمال زلف و كثراتت برنمى دارى و به دام خود نمى افكنىام، و مرا بر عشقت آواره كوه و دشت مى پسندى؟ كه:
٣٨٧
«إلهى! ..
لَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقآؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلَّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (معبودا! ... آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمى زند، و قرارم جز به قرب تو آرام نمى گيرد.) و به گفته خواجه در جايى:
|
نَفَس برآمد و كام از تو برنمى آيد |
فغان! كه بخت من از خواب درنمى آيد |
|
|
دراين خيال بسر شد زمان عمر و هنوز |
بلاى زلف سياهت بسر نمى آيد |
|
|
قدبلند تو را تا به برنمى گيرم |
درختِ بختِ مرادم به برنمى آيد[٢] |
|
|
ملامتم به خرابى مكن، كه مرشدِ عشق |
حوالتم به خرابات كرد روز نخست |
|
ممكن است مراد خواجه از «مرشد عشق»، حضرت محبوب باشد، بخواهد بگويد: اى زاهد! مرا به دلدادگى به معشوقم سرزنش مكن؛ زيرا اوست كه مرا عرض امانت فرمود و عاشقانه آن را پذيرفتم؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٣]: (براستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ولى همه از تحمّل آن سرپيچى نموده و هراسيدند. و تنها انسان آن را حمل نمود، بدرستى كه او بسيار ستمگر و نادان است.)، و اوست كه مرا تعليم اسماء فرمود؛ كه: «وَ عَلَّمَ.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.
[٣] - احزاب: ٧٢.