جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ٥٠ به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
خواجه در جايى:
|
به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى |
خيال سبزْ خطى نقش بستهام جايى |
|
|
زمام دل به كسى دادهام من مسكين |
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى |
|
|
سرم زدست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى |
|
|
به روز واقعه، تابوتِ ما ز سرو كنيد |
كه مرده ايم به داغ بلندْ بالايى[١] |
|
|
بكن معاملهاى، وين دل شكسته بخر |
كه با شكستگى ارزد به صدهزار درست |
|
آرى، هرچيز شكسته شود فاقد ارزش مى گردد، امّا دل با شكسته شدنش ارزش يافته و مورد لطف حضرت دوست قرار مى گيرد؛ كه:
٣٨٥
«.. لِأنّى عِنْدَ المُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ.»
[٢]: (... زيرا من در نزد شكسته دلان هستم.)، خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دوست! دل شكسته به فراقم را به وصال خود خريدارى نما؛ كه:
٣٨٦
«إلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ وَحَنانُكَ، وَفَقْرى لا يُغْنيهِ إلّاعَطْفُكَ وَإحْسانُكَ ... وَكَرْبى لا يُفَرّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ.»
[٣]: (معبودا! شكسته دلىام را جز لطف و مهربانىات درمان نمى كند، و فقر و نادارىام را جز عنايتِ و نيكى تو بىنياز نمى نمايد ..
و غم و اندوه شديدم را جز رحمتت پايان نمى دهد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانىات برطرف نمى سازد، و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند.) و به گفته خواجه در جايى:
|
دل رميده ما را كه پيش مى آرد؟ |
خبر دهيد ز مجنونِ خسته از زنجير |
|
|
چو لاله در قدحم ريز ساقيا! مىِ ناب |
كه نقش خال نگارم نمى رود ز ضمير[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - ارشاد القلوب، باب ٣٢( فى الخشوع للَّه سبحانه والتذلّل له تعالى)، ص ١١٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٣، ص ٢٣٦.