جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ٤٧ خدا چو صورت ابروى دلرباى تو بست
بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!- من ديدمت، و «بَلى، شَهِدْنا.»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم؛ امروز دراين عالم خاكىام نيز از طريق خويشم به خود آشنا فرما و گره گشايى، نما، تا باز ببينمت و «بَلى، شَهِدْنا.» گويم. «چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن ...» بخواهد بگويد:
|
به شكر آنكه شكفتى به كام دل اى گل! |
نسيمِ وصل زمرغ سحر دريغ مدار |
|
|
مراد ما همه موقوف يك كرشمه توست |
زدوستان قديم اين قدر دريغ مدار |
|
|
حريفِ بزم تو بودم چو ماه نو بودى |
كنون كه ماهِ تمامى، نظر دريغ مدار[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
توخود حيات دگر بودى اى زمان وصال! |
خطا نگر، كه دل امّيد در وفاى تو بست |
|
اى روزگار وصال جانان! چه لحظات خوشى را درپى داشتى و جان تازه اى در كالبد مرده من مى دميدى! دوامت را گمان مى كردم و قدر آن را ندانستم، غافل از اينكه به وفاى تو دل بستن، تا من در ميان باشم، اشتباه است. آن وقتى دوام ديدارم حاصل مى شود كه به فناى خود راه يابم وديگر نه وصلى بماند و نه واصلى؛ كه:
٣٥٦
«إلهى! أسْأَلُكَ مَسْأَلَةَ المِسْكينِ الَّذى قَدْ تَحَيَّرَ فى رَجاهُ، فَلا يَجِدُ مَلْجَأً وَلا مَسْنَداً يَصِلُ بِهِ إلَيْكَ، وَلا يَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَيْكَ إلّابِكَ وَبِأرْكانِكَ وَمَقاماتِكَ الَّتى لا تَعْطيلَ لَها مِنْكَ.»
[٤]: (معبودا! من همچون مسكين و بيچاره اى از تو مسئلت دارم كه در اميدوارىاش واله و حيران گشته و لذا نه پناهگاهى مى يابد و نه تكيه گاهى كه به وسيله آن به تو واصل آمده و بر تو راهنمون شود، مگر به [واسطه] تو و اركان و پايه ها و مقامهايت كه تعطيلى از جانب تو براى آنها نيست.)، در نتيجه بخواهد بگويد:.
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٠، ص ٢٣٣.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.