جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٦ - غزل ٤٥ شكفته شدگل حمراو گشت بلبل مست
نفسانى توشه اى براى دار آخرت فراهم سازى. به گفته خواجه در جايى:
|
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى |
خون خورى، گر طلبِ روزىِ ننهاده كنى |
|
|
آخرالامر گِل كوزه گران خواهى شد |
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى |
|
|
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات |
مگر از نقشِ پراكنده، ورق ساده كنى |
|
|
كار خودگر به خدا بازگذارى، حافظ! |
اى بسا عيش، كه با بختِ خدا داده كنى[١] |
|
|
مقام عيش ميسّر نمى شود بىرنج |
بَلى به حكم بلا بسته اند عهدِ الَست |
|
اى سالك! و يااى خواجه! اگر طالب ديدار دوست و انس با او مى باشى، آن را بدون تحمّل رنج هجران و ابتلائات نمى توان بدست آورد، در ازل پس از ارائه امانت ولايت او، مشاهده نمودى كه آسمان و زمين و كوهها نتوانستند آن را تحمّل نمايند؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها.»[٢]: (بدرستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم پس همه از تحمّل آن سرباز زده و هراسيدند.- تو ديوانه وار آماده حمل آن شدى؛ كه:
«وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٣]: (و انسان آن را حمل نمود، بدرستى كه او بسيار ستمگر و نادان است.)، و در اخذ ميثاق هم پس از «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!)، «بَلى شَهِدْنا.»[٥]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتى؛ پس اكنون نيز بايد برآن عهد استوار باشى و بلا و ابتلائات را به حكم «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ.» و «بَلى، شَهِدْنا.» متحمّل شوى. در جايى از استوارى خود بر آن مى گويد:
|
از دماغ من سرگشته، خيال رُخ دوست |
به جفاىِ فلك و غُصّه دوران نرود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٨٩.
[٢] ( ٢، ٣) احزاب: ٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) احزاب: ٧٢.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.