جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ٤٥ شكفته شدگل حمراو گشت بلبل مست
|
مجلسِ انس و بهار و بحثِ عشق اندرميان |
جام مى نگرفتن از جانان، گران جانى بود[١] |
|
|
بيار باده، كه در بارگاهِ استغنا |
چه پاسبان وچه سلطان؟ چه هوشياروچه مست؟ |
|
اى محبوبى كه دربارگاهت، فقر و احتياج وجود ندارد و غنىّ بالذّاتى؛ كه:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ.»[٢]: (اى مردم! همه شما به درگاه خدا نيازمنديد، و تنها خداست كه بىنياز ستوده است.- تفاوتى ميان غنىّ و فقير، و مست و هوشيار نمى گذارى و همه بندگانت را به يك چشم مى نگرى؛ از باده تجلّياتت به خواجه تهيدست (از بندگى خالصانه و اعمال شايسته) عنايت فرما؛ كه:
٣٤٧
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٣]: (معبودا! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من كه بر تو مخفى نيست. از تو وصال و رسيدن به تو را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم؛ پس با نور خويش مرا به سويت رهنمون شو، و با عبوديّت و بندگى راستين در پيشگاهت برقراردار.)
|
از اين رَباطِ دو دَر چون ضرورت است رَحيل |
رواق و طاقِ معيشت، چه سربلند وچه پست؟ |
|
اى خواجه! و يااى سالك! حال كه به ناپايدارى اين جهان مى نگرى، و زندگى درآن با مقايسه به بقاى دار آخرت، به مانند وارد شدن از درى و خارج شدن از دَرِ ديگر مى باشد، و هركس ناچار از كوچ نمودن از آن است، پاى بند فقر و غنا، ذلّت و سلطنتش شدن چه معنى دارد؟ بايد به فكر باده گرفتن و ياد محبوب بود تا با كمالات.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - فاطر: ١٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.