جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٤ - غزل ٤٥ شكفته شدگل حمراو گشت بلبل مست
چنانكه امر فرمودى به ياد توييم، پس به نويد و وعدهات وفا كن. اى ياد آورنده ياد آورندگان! واى مهربانترين مهربانان!) بخواهد با اين بيان بگويد، حال كه محبوب چنين خواسته:
|
چرا نه درپىِ عزم ديار خود باشم؟ |
چرا نه خاكِ كفِ پاى يار خود باشم؟ |
|
|
غم غريبى و غربت چو بر نمى تابم |
به شهر خود روم و شهريار خود باشم |
|
|
زمحرمانِ سرا پرده وصال شوم |
زبندگان خداوندگار خود باشم |
|
|
چوكار عمر نه پيداست، بارى آن اولى |
كه روز واقعه، پيش نگار خود باشم[١] |
|
|
اساسِ توبه كه در محكمى چو سنگ نمود |
ببين كه جامِ زُجاجى چگونهاش بشكست |
|
با آنكه مشكلات راه دوست سبب شده بود كه من و سالكين از سير و سلوك و اختيار طريقه محبّتش توبه نماييم، ولى چون جمال او جلوه نمود، توبه شكستيم و باز به مراقبه و ياد او مشغول گشتيم. در واقع با اين بيان خبر از حال خود داده و مىخواهد بگويد: دلدارم پس از تجلّى به هجرانم مبتلا ساخت، در فكر شدم كه توبه نصوح كنم و ديگر به او عشق نورزم، چنان كردم، چون دوباره جلوه نمود توبه شكستم. به گفته خواجه در جايى:
|
توبه كردم كه نبوسم لبِ ساقىّ و كنون |
مىگَزم لب كه چرا گوش به نادان كردم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
من همان ساعت، كه از مى خواستم شد توبه كار |
گفتم: اين شاخ اردهدبارى، پشيمانى بود |
|
|
بى چراغِ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقت گل، مستورىِ مستان زنادانى بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.