جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ٤٤ باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟!
غزل ٤٤ [: باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟! ...]
|
باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟! |
شمشادِ سايهْ پرورِ من، از كه كمتر است؟! |
|
|
اى نازنين پسر! تو چه مذهب گرفتهاى؟ |
كت خونِ ما، حلال تر از شير مادر است |
|
|
چون نقش غم ز دور ببينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم و مداوا، مقرّر است |
|
|
يك نكته بيش نيست غمِ عشق و اين عجب |
كز هر كسى كه مى شنوم، نامكرّر است |
|
|
از آستان پيرِ مغان سر چرا كشم؟! |
دولت، دراين سرا و گشايش، دراين دراست |
|
|
ما باده مى خوريم و حريفان، غمِ جهان |
روزى، به قدر همّت هركس، مقرّر است |
|
|
دى داد وعده وصلم و در سَرْ شراب داشت |
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است |
|
|
ما آبروى فقر و قناعت نمى بريم |
با پادشه بگوى: كه روزى، مقدّر است |
|
|
شيراز و آب رُكنى و آن باد خوش نسيم |
عيبش مكن، كه خالِ رُخِ هفت كشور است |
|
|
فرق است زآب خضر، كه ظلمات جاى اوست |
تا آب ما، كه منبعش اللَّه اكبر است |
|
|
در كوى ما، شكسته دلى مى خرند و بس |
بازار خودفروشى، از آن سوى ديگر است |
|
|
حافظ! چه طُرفه شاخ نباتى است كِلْكِ تو؟ |
كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكّر است |
|