جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ٤٣ اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟
مايه نجات اوست بيهوده صرف كند، مسلّماً مقصودش را گم خواهد كرد.- نيز:
٣٢٨
«لايَعْرِفُ قَدْرَ مابَقِىَ مِنْ عُمْرِه، إلّانَبِىٌّ أوْ صِدِّيقٌ.»
[١]: (ارزش باقيمانده عمر را جز نبىّ يا صدّيق نمى شناسد.- به گفته خواجه در جايى:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى وبوالهوسى |
اى پسر! جامِ ميَم ده، كه به پيرى برسى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان درپيش |
وه! كه بس بىخبر از غلغل بانگ جرسى |
|
|
بال بگشا و صفير از شجر طُوبى زن |
حيف باشد چو تو مرغى كه اسيرقفسى[٢] |
|
|
حافظ، نه غلامى است كه ازخواجه گريزد |
لطفى كن و بازآ، كه خرابم ز عتابت |
|
محبوبا! من آن غلامى نيستم كه با بىعنايتيها و عتابهاى مولايش از او مى گريزد.
لطفى بفرما و مرا باز به خود راه ده و از هجرانم خلاصى بخش، كه:
٦٨٣
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٣]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پامال جفا كرد، چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذرِقدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
بستهام در خم گيسوى تو امّيدِ دراز |
آن مبادا كه كند دستِ طلب كوتاهم![٤] |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.