جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
|
باغبان! همچو نسيمم ز دَرِ باغ مران |
كآبِ گُلزارِ تو از اشكِ چو گُلنار من است[١] |
|
خلاصه بخواهد بگويد: چرا اين همه از ديدارت محرومم مى دارى
٣١٨
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ، إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ كَيْفُ تُذِلُّها بمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان. بار الها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوارش مى كنى؟!)
|
حافظ! از حشمت پرويز، دگر قصّه مخوان |
كه لبش، جرعه كشِ خسروِ شيرين من است |
|
اى خواجه! اين همه از حشمت پرويز سخن مگو و لب به شيرين سخنى او مگشا؛ زيرا او جلالت و شيرين سخنى را از محبوبت ستانيده. بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به مشاهده حضرت دوست بنمايد و به خود بگويد: اين همه از جمال و كمال موجودات سخن مگو، ديدار او را آرزو كن كه همه خوبيها را آنجا خواهى ديد. در جايى مى گويد:
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد وساغركنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
چون صبا، مجموعه گل را به آب لطف شُست |
كَجْ دِلم خوان، گر نظر بر صفحه دفتر كنم |
|
|
عهد وپيمانِ فلك را نيست چندان اعتبار |
عهد با پيمانه بندم، شرط با ساغر كنم |
|
|
با وجودِ بىنوايى، روسيه بادم چو ماه |
گر قبولِ فيضِ خورشيدِ بلندْ اختر كنم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١، ص ٦٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.