جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ٤٣ اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟
اين غزل بيانگر اظهار اشتياق و راز و نياز خواجه با محبوب است. مىگويد:
|
اى شاهد قدسى! كه كِشَد بندنقابت؟ |
وى مرغ بهشتى! كه دهد دانه وآبت؟ |
|
اى معشوقى كه مرا به هجران خود مبتلا ساختى و از ديده دلم غايب گشتى! نمىدانم پس از من چه كسى با دانه دل و لطيفه الهى و اشك چشم خود، پرده از رخسارت برداشته و به مشاهده جمالت بهرهمند مى گردد؛ درنتيجه با اين گفتار تمنّاى ديدار دوباره خود را نموده و مى خواهد بگويد:
٣١٩
«إلهى! إسْتَشْفَعْتُ بِكَ إلَيْكَ، وَاسْتَجَرْتُ بِكَ مِنْكَ، أتَيْتُكَ طامِعاً فى إحْسانِكَ، راغِباً [فِى امْتِنانِكَ]، مُسْتَسْقِياً وَبَلَ [وابِلَ] طَوْلِكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِك، طالِباً مَرْضاتَكَ، قاصِداً جَنابَكَ.»
[١]: (معبودا! تو را به درگاهت ميانجى و شفيع خود قرار داده و از تو به خود تو پناه مى برم. به درگاه تو آمدهام درحالى كه به احسان و نيكى تو طمع دارم، و به نوازشت مايل و راغبم، وخواهان باران عطا و فضل و بخششت بوده، و خشنودى و خرسندى تو را طالبم، وآهنگ درگاه و آستانت را نمودهام.- بگويد:
|
اگر آن طاير قدسى ز درم بازآيد |
عمر بگذشته، به پيرانه سرم بازآيد |
|
|
آن كه تاج سر من، خاكِ كف پايش بود |
پادشاهى بكنم، گر به سرم باز آيد |
|
|
كوسِ نودولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم كه مَهِ نوسفرم باز آيد |
|
|
آرزومندِ رُخِ چون مَهْ شاهم، حافظ! |
همّتى، تا به سلامت ز درم بازآيد[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.