جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٤٠ منم كه گوشه ميخانه، خانقاه من است
|
زپادشاه و گدا، فارغم بحمداللَّه |
گداىِ خاكِ در دوست، پادشاه من است |
|
چون به غناى على الاطلاق تو و فقر ذاتى خود پى بردم، نادارى و غناى ظاهرى مرا يكسان مى باشد و گدايى درت پادشاهى من است كه:
٢٩٦
«إلهى! كَيْفَ أسْتَعِزُّ وَ فِى الذِّلَّةِ أرْكَزْتَنى؟ أمْ كَيْفَ لاأسْتَعِزُّ وَإلَيْكَ نَسَبْتَنى؟ إلهى! كَيْفَ لاأفْتَقِرُ وَأنْتَ الَّذى فِى الفُقَرآءِ أقَمْتَنى؟! أمْ كَيْفَ أفْتَقِرُ وَأنْتَ الَّذى بِجُودِكَ أغْنَيْتَنى.»
[١]: (معبودا! چگونه خود را عزيز و گرامى بشمارم در حالى كه تو خود مرا درميان ذلّت و خوارى نشاندهاى؟! يا چگونه خود را عزيز ندانم درصورتى كه مرا به خود نسبت دادهاى؟! بار الها! چگونه نيازمند نباشم و حال آنكه درميان فقرا و بيچارگانم برقرار داشتهاى؟! يا چگونه نيازمند و فقير باشم درصورتى كه با جود و بخششت بىنيازم نمودهاى.).
و يا بخواهد بگويد: مرا با پادشاه و گدا چه كار؟ آن كس- محمّد و علىّ ٨- كه به فقر ذاتى خود راه يافته و گدايى دَرِ دوست را اختيار نموده، پادشاه من است و سر تعظيم در پيشگاهش فرو خواهم آورد؛ كه:
٢٩٧
«أنَا عَبْدٌ مِنْ عَبيدِ مُحَمَّدٍ ٦.»
[٢]: (من بنده اى از بندگان محمّد ٦ هستم.)
|
غرض ز مسجد و ميخانهام، وصالِ شماست |
جز اين خيال ندارم، خدا گواه من است |
|
خدا گواه است كه مقصودم از حضور در اماكن شريفه و مجالس ذكر و انس، جز وصال محبوب نمى باشد، چرا كه خواست خدا از رفتن بندگان به مساجد و بجا آوردن عبادت در آنجا همين بوده كه: «أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ، وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»[٣]: (رويها و تمام وجود خود را در هر پرستشگاهى بپا داريد [رو به سوى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - توحيد( صدوق عليه الرّحمه)، ص ١٧٤، روايت ٣.
[٣] - اعراف: ٢٩.