جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢١ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
وچگونه سعى بين صفا ومروه انجام دهيم كه صفا دهنده آن از نظر ما غايب مى باشد؛ كه:
٢٨٩
«يا باطِناً فى ظُهُورِهِ وَظاهِراً فى بُطُونِهِ وَمَكْنُونِهِ!»
[١]: (اى خدايى كه در عين آشكارىات پنهانى، و در عين نهان و پنهان بودنت، آشكار و پيدايى!) خلاصه بخواهد بگويد:
|
منم غريبِ ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريب ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه زكارم نظرنگيرى باز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاك سايه مى انداز[٢] |
|
و بگويد:
|
دى گفت طبيب از سرِحسرت، چو مرا ديد: |
هيهات! كه دردِ تو زقانونِ شفا رفت |
|
شب گذشته كه از درد هجران دوست مى سوختم، طبيبم آوردند تا بيمارىام علاج نمايند، چون مرا ديد، گفت: فراقش بدين حال داشته، مداوايش نباشد. با اين بيان بخواهد بگويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار باز پرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجر گذارمت |
|
|
حافظ! شراب و شاهد و رندى نه وضع توست |
فى الجمله مى كنى و فرو مى گذارمت[٣] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.