جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٢ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
و بگويد:
|
دردِمراطبيب نداند دوا، كه من |
بى دوست خسته خاطر وبادوست خوشترم[١] |
|
و ممكن است مقصود خواجه از «طبيب» استادش باشد، بخواهد بگويد: در غم ديدار دوست، در ناراحتى بسر مى بردم، چون نظر استاد بر من افتاد، گفت: درد تو دردى نيست كه جز لقاى دوست شفا بخشش باشد. كنايه از اينكه: محبوبا! به ديدارت مداوايم كن. به گفته خواجه در جايى:
|
اى كه در كُشتن ما هيچ مدارا نكنى |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندان غمت زَهْرِ هلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشد، هين تا نكنى |
|
|
رنجِ ما را كه توان بُرد به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
اى دوست! به پرسيدنِ حافظ، قدمى نِهْ |
ز آن پيش كه گويند: كه ازدار فنا رفت |
|
محبوبا! پيش از اينكه بميرم، به عيادتم آى و پرسشى از من بنما، تا به ديدارت نايل گردم. در جايى مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
روز مرگم نَفَسى وعده ديدار بده |
وآنگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر[٣] |
|
شايد تمنّاى خواجه در اين بيت براى آن باشد كه مى دانسته هر كمالى را كه در سراى باقى به او دهند، در برابر آنچه راست كه در اين عالم بدان رسيده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.