جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٧ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
|
اى ساربان! آهسته ران، كآرام جانم مى رود |
و آن دل كه با خود داشتم با دلستانم مى رود |
|
|
من ماندهام مهجور از او، بيچاره و رنجور از او |
گويى كه نيشى دور از او، در استخوانم مى رود |
|
|
محمل بداراى ساربان! تندى مكن با كاروان |
كز عشق آن سرو روان گويى روانم مى رود |
|
|
در رفتنِ جان از بدن، گويند هر نوعى سخن |
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مى رود[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بر شمع نرفت از گذر آتشِ دل، دوش |
آن دود كه از سوز جگر بر سَرِ ما رفت |
|
پس از رفتن دلدار، آنچه بر من گذشت بر شمع نرفت، او سوخت و آب شد و اشك فرو ريخت و دود از او برخاست، امّا نه از عشق معشوقى؛ ولى من از هجران و دورى محبوب آب شدم و اشك فرو ريختم و دود آهم برخاست، خلاصه بخواهد بگويد:
٢٨٤
«فَهَبْنى يا إلهى! وَسَيِّدى! وَمَوْلاىَ! وَرَبّى! صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَلى فِراقِكَ؟! وَهَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلى كَرامَتِكَ؟!»
[٢]: (پس اى معبود و سرور و آقا و پروردگار من! گيرم كه بر عذابت صبر كنم، چگونه بر فراق و دورىات شكيبا باشم؟! و فرضاً بر سوز آتش [جهنّم] تو صبر نمايم، چگونه بر دور ماندن از مشاهده و نگريستن كرامتت شكيبا باشم؟!- بگويد:
[١] - كليات سعدى( نسخه محمدعلى فروغى)، غزليات، طيبات، حرف د، ص ٤٠٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.