جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٩ - غزل ٢٩ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
|
هركس به تمنّايى، فال از رُخ او گيرند |
بر تخته فيروزى تا قرعه كه را افتد[١] |
|
لذا مى گويد:
|
رخ تو در نظر آمد، مراد خواهم يافت |
چرا كه حالِ نكو، در قفاىِ فال نكوست |
|
اى دوست! يادت مونس جانم گشته، اين را به فال نيك مى گيرم كه به مراد خود خواهم رسيد، «چرا كه حال نكو، در قفاىِ فال نكوست.» كه:
٢٢٣
«تَفَأّلْ بِالخَيْرِ تَنْجَحْ.»
[٢]: (فال نيك بزن، تا كامياب گردى.- به گفته خواجه در جايى:
|
زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
زنقشْ بندِ قضا هست اميد آن حافظ |
كه همچو سرو، به دستم نگار باز آيد[٣] |
|
|
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد |
كه چون شِكَنْجِ ورقهاى غنچه، تو بر توست |
|
معشوقا! اشتياق ديدارت چنانم افسرده خاطر و پريشان حال نموده، كه باد صبا و پيام آورندگان به كويت هم هرگز نمى توانند شرح حال و دل نگرانى مرا به جنابت باز گويند؛ امّا خود با تو مى گويم:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٣، ص ٢٢٣.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب التّفأّل، ص ٣٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.