جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
|
دل و دلبر به هم آميخته وينم |
نذونم دل كه و دلبر كدام است[١] |
|
و يا معناى مصرع اين باشد كه محبوب گفت: با تجلّى خود دل از تو ستاندهام امّا تو باز آن را مى جويى، و در پى آن مى روى، راه را گم خواهى كرد و به غربت مبتلا مىگردى، نيك بنگر دل برنده را همان دلبر خواهى يافت؛ كه:
١٢٢
«قُلُوبُ العِبادِ الطّاهِرَةُ مَواضِعُ نَظَرِ اللَّهِ سُبْحانَهُ؛ فَمَنْ طَهَّرَ قَلْبَهُ، نَظَرَ إلَيْهِ.»
[٢]: (دلهاى پاك بندگان، جايگاههاى نظر خداوند سبحان است، پس هركس دلش را پاك كند، خدا به او نظر خواهد كرد.)
|
گفتمش: بنشين زمانى، گفت: معذورم بدار |
خانه پروردى، چه تاب آرد غم چندين غريب |
|
با دوست گفتم: اندكى صبر كن تا جمالت را خوب ببينم؛ كه:
١٢٣
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآئُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بِغْيَتى، وَرُؤيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى.»
[٣]: (توجّهم از همه گسسته و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، و لقايت نور چشم، و وصالت تنها آرزوى جانم و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم، و جوار تو خواستهام، و نزديكى به تو نهايت خواهشم مى باشد.).
گفت: ناز پرورده اى چون من، كِى تحمّلِ غمهاى غربا را خواهد داشت؟! كه:
١٢٤
«إلهى! أنْتَ الغَنِىُّ بِذاتِكَ أنْ يَصِلَ إلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ، فَكَيْفَ لا تَكُونُ غَنِيّاً عَنّى؟!»
[٤]: (معبودا! تو،.
[١] - ديوان بابا طاهر عريان،( تلفيقى از سيد يحيى برقعى) ص ٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب القلب، ص ٣٢٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.