جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
بى نيازى از اينكه نفعى از سوى خود به خودت برسد، پس چگونه از من بىنياز نباشى؟!) زيرا:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيال سبز خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زمام دل به كسى دادهام منِ مسكين |
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى |
|
|
سرم ز دست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوىِ سر و چشم مجلس آرايى[١] |
|
|
خُفتهْ بر سنجابِ راحتْ نازنينى را چه غم |
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب |
|
آنان كه بر بستر راحت آرميده و درد و رنج نچشيدهاند، خبرى از غربا كه بر خار و خاره و ناراحتى بسر مى برند، ندارند، سخنى است بر طريق گفتار عشّاق مجازى، وگرنه كى او را خبر بندگانش نباشد، خلاصه بخواهد با اين دو بيت اشاره به ناراحتيهاى خود در روزگار هجرانش نموده و بگويد:
١٢٥
«إلهى: نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[٢]: (معبودا! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوارش مى گردانى؟!- بگويد:
|
بيا و كشتىِ ما در شطِ شراب انداز |
غريو و ولوله در جان شيخ و شاب انداز |
|
|
ز كوى ميكده بر گشتهام ز راه خطا |
مرا دگر ز كرم در رَهِ صواب انداز |
|
|
اگرچه مست و خرابم، تو نيز لطفى كن |
نظر بر اين دلِ سرگشته خراب انداز[٣] |
|
|
اى كه در زنجير زلفت، جاى چندين آشناست! |
خوش فتاد آن خال مشكين، بر رخ رنگين غريب |
|
اى محبوبى كه آشنايان را به دام زلف و كثرات خويش مبتلا ساختهاى، به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٣، ص ٢٤٢.