جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٩ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
امثال اين غزل را از خواجه مى توان غزل گفتگو نام نهاد، گويا پس از وصال، گرفتار هجران گشته با اين گفتار عاشقانه، مىخواسته با معشوق بگويد:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم، نظر نگيرى باز |
|
|
بر آستان خيال تو مى دهم بوسه |
بر آستين وصالت چو نيست دستِ نياز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين، خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاكْ سايه مى انداز |
|
|
خيالِ قدّ بلند تو مى كند دل من |
تو دست كوته من بين و آستين دراز[١] |
|
مىگويد:
|
گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن بر اين غريب |
گفت: در دنبال دل، رَهْ گم كند مسكين غريب |
|
با حضرت دوست گفتم: اى پادشاه خوبان! هر كه از ديدار تو دور افتاد به غربت مبتلا گشته، بر من ترحّم نما و به وصال خود راهم ده؛ كه:
١١٦
«فَارْحَمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا غُرْبَتى.»
[٢]: (و بر غربت من در اين دنيا رحم آر.- نيز:
١١٧
«ألدُّنيا دارُ الغُرَبآءِ وَمَوْطِنُ الأشْقِيآءِ.»
[٣]: (دنيا، خانه غريبان، و جايگاه بدبختان است.) در جوابم گفت: آرى چنين است، آنان كه در پى تعلّقات بشرى و هواهاى نفسانى خود باشند، راه فطرت:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.