جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٣ - غزل ١٧ مىدمد صبح و كله بسته سحاب
اى اهل دل! حال كه بوى بهشت و نسيمهاى زنده كننده عشّاق از چمنزار مظاهر وزيدن گرفته و گل جمال محبوب از ملكوتشان نمايشى زرّين دارد و يار با آنان در تجلّى است، فرصت را مغتنم شماريد و از مى ناب و تجلّيات پر شور او بهره گيريد و هرچه غير دوست هست فراموش كنيد، كه:
١١١
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مراد تو از من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
در نتيجه بخواهد بگويد: اى دوستان! چنانچه يار از ملكوت مظاهر برايتان جلوه نمود، بهره كامل را از ديدار او بگيريد، و چون من فرصت را از دست ندهيد تا در آتش دورىاش گرفتار خمارى شويد. به گفته خواجه در جايى:
|
ما زِ ياران، چشم يارى داشتيم |
خود غلط بود، آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو، آيين درويشى نبود |
ورنه با تو، ماجراها داشتيم |
|
|
شيوه چشمت، فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم |
|
|
گفت: خود دادى به ما دل حافظا! |
ما محصِّل بر كسى نگماشتيم[٢] |
|
|
لب لعل تو را حقوقِ نمك |
هست بر جان و سينههاى كباب |
|
معشوقا! لب لعل و جمال حيات بخشت را، بر سينههاى از محبّت گداخته عاشقان و جانهاى بر افروخته ايشان، حقّ نمك مى باشد، زيرا اگر تو آب حيات و زندگى به آنان نمى بخشيدى، كجا دوستى تو را اختيار مى نمودند؟! كنايه از اينكه:
ديگر بار مورد لطف خود قرارم دِه و از ديدارت بهره مندم نما؛ كه:
١١٢
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.