جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ١٧ مىدمد صبح و كله بسته سحاب
|
نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند |
فضاىِ سينه حافظ، هنوز پر ز صداست[١] |
|
|
مىچكد ژاله بر رُخِ لاله |
المُدام المُدام، يا احباب![٢] |
|
معشوقا! چهره لاله داغدار را، شبنمها آرامش و طراوت مى بخشند، من نيز داغدار و عاشق توام و نيازمند ديدارت مى باشم، چند پيمانه اى از شراب حيات بخشت به من عطا فرما، تا سوزش درونىام را چاره ساز شود؛ كه:
١١٠
«إلهى! ... كَرْبى لا يُفَرّجُها سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، ولَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّا لِقاؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلَّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ.»
[٣]: (معبودا! ... غم و اندوه شديدم را جز رحمتت پايان نمى دهد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانىات برطرف نمى سازد، و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش درونىام را جز لقايت خاموش نمى كند. و بر آتش شوقم چيزى جز نظر به روى [و اسماء و صفات] تو آب نمىزند.- به گفته خواجه در جايى:
|
از كف آزادگان، غايب مدار آن جام را |
كاهل دل را، كار عشرت، زو همى گيرد رواج |
|
|
ساقيا! در ده ز بَهْرِ رَوحِ رُوح اهل دل |
آنچنان راحى، كه با جان هست او را امتزاجِ |
|
|
بر فكن برقع ز رخ، كز نازكى مانى بدان |
تازه گل، كز وى رُبايد بادِ شبگيرى دواج[٤] |
|
|
مىوزد از چمن نسيم بهشت |
خوش بنوشيد دائماً مى ناب |
|
|
تخت زرّين زده است گل به چمن |
مِى چون لعل آتشين درياب |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦، ص ٥٥.
[٢] - شرابم دهيد، شرابم دهيد، اى دوستان!
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.