شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٧٢ - حكايت(١٥) يكى متفق بود بر منكرى
|
كنون با خرد بايد انباز گشت، |
كه فردا نماند ره بازگشت |
|
حكايت (١٤) [يكى غله مرداد مه توده كرد ....]
|
يكى غله مرداد[١] مه توده كرد |
ز تيمار دى، خاطر آسوده كرد |
|
|
شبى مست شد آتشى برفروخت، |
نگونبخت كاليوه[٢] خرمن بسوخت |
|
|
دگر روز در خوشهچينى نشست |
كه يكجو، ز خرمن نماندش بدست |
|
|
چو سرگشته ديدند درويش را، |
يكى گفت: پرورده خويش را |
|
|
نخواهى كه باشى چنين تيرهروز، |
به ديوانگى خرمن خود مسوز |
|
|
گر از دست شد عمرت اندر بدى، |
تو آنى كه در خرمن آتش زدى |
|
|
فضيحت[٣] بود خوشه اندوختن، |
پس از خرمن خويشتن سوختن |
|
|
مكن جان من، تخم دين ورز و داد[٤] |
مده خرمن نيكنامى به باد |
|
|
چو برگشته بختى درافتد به بند |
ازو نيكبختان بگيرند پند |
|
|
تو پيش از عقوبت در عفو كوب |
كه سودى ندارد فغان زير چوب |
|
|
برآر از گريبان غفلت سرت، |
كه فردا نماند خجل در برت |
|
حكايت (١٥) [يكى متفق بود بر منكرى ....]
|
يكى متفق بود بر منكرى |
گذر كرد بر وى نكو محضرى |
|
|
نشست از خجالت عرق كرده روى، |
كه آوخ[٥]! خجل گشتم از شيخ كوى |
|
|
شنيد اين سخن پير روشنروان، |
برو بر بشوريد و گفت: اى جوان |
|
|
نيايد همى شرمت از خويشتن؟ |
كه حق حاضر و شرم دارى ز من |
|
|
نياسايى از جانب هيچكس |
برو، جانب حق نگهدار و بس |
|
|
چنان شرمدار از خداوند خويش، |
كه شرمت ز همسايگان است و خويش |
|
[١] مرداد: در اصل امردات به معنى بيمرگ و جاويدان بوده ادات نفى آن بر اثر كثرت استعمال حذف شده چنانكه« برنا» در اصل« اپرناك» بوده است.
[٢] كاليوه: ديوانه، ابله.
[٣] - فضيحت: رسوايى، جمع آن فضايح.
[٤] داد: معطوف است بر دين، تخم دين و عدالت را پرورش ده و به اعمالى دست مزن كه در نتيجه آن خرمن عمر خويش بر باد خواهى داد.
[٥] كه آوخ: در نسخه فروغى« كه آيا». آوخ از اصوات است.