شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٧٠ - حكايت(١٢) گل آلودهيى راه مسجد گرفت
|
روا دارى از جهل و ناپاكيت، |
كه پاكان[١] نويسند ناپاكيت |
|
|
طريقى بدست آر و صلحى بجوى |
شفيعى برانگيز و عذرى بگوى |
|
|
كه يك لحظه صورت نبند دامان، |
چو پيمانه پر شد به دور زمان |
|
|
وگر دست قدرت ندارى به كار، |
چو بيچارگان دست زارى برآر |
|
|
گرت رفت از اندازه بيرون بدى، |
چو گفتى كه بد رفت، نيك آمدى[٢] |
|
|
فرا شو چو بينى در صلح باز |
كه ناگه در توبه گردد فراز |
|
|
مرو زير بار گنه اى پسر |
كه حمال[٣]، عاجز بود در سفر |
|
|
پى نيكمردان ببايد شتافت |
كه هرك اين سعادت طلب كرد يافت |
|
|
و ليكن تو دنبال ديو خسى |
ندانم كه در صالحان چون رسى؟ |
|
|
پيمبر كسى را شفاعتگر است، |
كه بر جاده شرع پيغمبر است |
|
|
ره راست رو تا به منزل رسى |
تو بر ره نهاى، زين قبل واپسى |
|
|
چو گاوى كه عصار چشمش ببست |
دوان تا بشب شب همانجا كه هست |
|
حكايت (١٢) [گل آلودهيى راه مسجد گرفت ....]
|
گل آلودهيى راه مسجد گرفت |
ز بخت نگون بود اندر شگفت |
|
|
يكى زجر كردش به «تبت يداك[٤]» |
مرو دامنآلوده بر جاى پاك |
|
|
مرا رقتى در دل آمد بر اين، |
كه پاكست و خرم بهشت برين |
|
|
در آن جاى، پاكان اميدوار |
گل آلوده معصيت را چه كار! |
|
|
بهشت آن ستاند كه طاعت برد |
كرا نقد بايد، بضاعت برد |
|
|
مكن، دامن از گرد زلت بشوى |
كه ناگه ز بالا ببندند جوى |
|
|
مگو: مرغ دولت ز قيدم بجست |
هنوزش سر رشته دارى به دست |
|
|
وگر دير شد، گرمرو باش و چست |
ز دير آمدن غم ندارد درست |
|
|
هنوزت اجل دست خواهش نبست |
برآور به درگاه دادار دست |
|
[١] پاكان: مراد فرشتگانى است كه اعمال نيك و بد آدمى را مينويسند.
[٢] گرت رفت ...: هرگاه بيرون از اندازه بدى از تو سر زده است، همينكه اقرار به بدى كنى و به گناه اعتراف آورى توبهات قبول خواهد شد و نيك خواهى بود.
[٣] - حمال: كسى كه بار سنگين بر دوش دارد.
[٤] تبت يداك: دو دستت بريده باد. صدر سووه ابى لهب چنين است« تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ»