شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦١ - حكايت(٣) شبى خوابم اندر بيابان فيد
|
تو كز خواب نوشين به بانگ رحيل، |
نخيزى، دگر كى رسى در سبيل |
|
|
فرو كوفت طبل شتر ساروان |
به منزل رسيد اول كاروان |
|
|
خنك هوشياران فرخنده بخت، |
كه پيش از دهلزن بسازند رخت |
|
|
به ره خفتگان تا برآرند سر، |
نبينند ره رفتگان را اثر |
|
|
سبق برد هر كاو كه برخاست زود |
پس از نقل، بيدار بودن چه سود؟ |
|
|
يكى در بهاران بيفشانده جو، |
چه گندم ستاند به وقت درو! |
|
|
كنون بايد اى خفته، بيدار بود |
چو مرگ[١] اندر آمد ز خوابت چه سود؟ |
|
|
چو شيبت[٢] در آمد به روى شباب، |
شبت دير شد ديده بركن ز خواب |
|
|
من آن روز بركندم از عمر اميد، |
كه افتادم[٣] اندر سياهى سپيد |
|
|
دريغا كه بگذشت عمر عزيز |
بخواهد گذشت ايندمى چند نيز |
|
|
گذشت آنچه در ناصوابى گذشت |
ور اين دم دگر درنيابى، گذشت |
|
|
كنون وقت تخم است اگر پرورى، |
گر اميد دارى كه خرمن برى |
|
|
به شهر قيامت مرو تنگدست |
كه وجهى ندارد، به حسرت نشست[٤] |
|
|
گرت چشم عقل است، تدبير گور، |
كنون كن كه چشمت نخوردست مور |
|
|
به مايه توان اى پسر سود كرد |
چه سود افتد آنرا كه سرمايه خورد! |
|
|
كنون كوش كاب از كمر درگذشت |
نه وقتى كه سيلاب از سر گذشت |
|
|
كنونت كه چشم است اشكى ببار |
زبان در دهان است عذرى بيار |
|
|
نه پيوسته باشد روان در بدن |
نه همواره گردد زبان در دهن |
|
|
كنون بايدت عذر تقصير گفت |
نه چون نفس ناطق[٥] ز گفتن بخفت |
|
[١] چو مرگ اندر آمد ز خوابت چه سود: ناظر است به حديث مشهور« الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا»« مردم خفتگانند كه چون بميرند بيدار شوند».
[٢] شيبت: پيرى تو.
[٣] - كه افتادم اندر سياهى سپيد: در موهاى سياهم موى سفيد پيدا شد، ضمير ميم مضاف اليه است براى سياهى.
[٤] كه وجهى ...: به حسرت نشستن دليل و وجهى ندارد، زيرا در اين دنيا ميتوان سرمايه براى آخرت تدارك كرد.
[٥] نفس ناطق يا نفس ناطقه: نفسى است كه برحسب نظر افلاطون و ارسطو اختصاص به نوع انسان دارد و قوه عاقله يكى از قواى سهگانه آن است.