شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٥٥ - حكايت(١٠) بتى ديدم از عاج در سومنات
|
به فورم در آن حال معلوم شد |
چو داود[١] كاهن بر او موم شد |
|
|
كه ناچار چون دركشد ريسمان، |
برآرد صنم دست فرياد خوان |
|
|
برهمن شد از روى من شرمسار |
كه شنعت بود بخيه[٢] بر روى كار |
|
|
بتازيد و من در پيش تاختم |
نگونش به چاهى در انداختم |
|
|
كه دانستم ار زنده آن برهمن، |
بماند، كند سعى در خون من |
|
|
پسندد كه از من برآرد دمار |
مبادا كه رازش كنم آشكار |
|
|
چو از كار مفسد خبر يافتى، |
ز دستش برآور چو دريافتى |
|
|
گه گر زندهاش مانى، آن بىهنر، |
نخواهد ترا زندگانى دگر |
|
|
وگر سر به خدمت نهد بر درت، |
اگر دست يابد، ببرد سرت |
|
|
فريبنده را پاى در پى منه |
چو رفتى و ديدى امانش مده |
|
|
تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث |
كه از مرده ديگر نيايد حديث |
|
|
چو ديدم كه غوغايى انگيختم، |
رها كردم آن بوم و بگريختم |
|
|
چو اندر نيستانى آتش زدى، |
ز شيران بپرهيز اگر بخردى |
|
|
مكش بچه مار مردم گزاى. |
چو كشتى، در آنخانه ديگر مپاى |
|
|
چو زنبور خانه بياشوفتى، |
گريز از محلت كه گرم اوفتى |
|
|
به چابكتر از خود مينداز تير، |
چو افتاد، دامن به دندان مگير |
|
|
در اوراق سعدى چنين پند نيست، |
كه چون پاى ديوار كندى مايست |
|
|
به هند آمدم بعد از آن رستخيز |
وز آنجا به راه يمن تا حجيز |
|
|
از آنجمله سختيكه بر من گذشت، |
دهانم جز امروز شيرين نگشت |
|
|
در اقبال و تأييد بو بكر سعد، |
كه مادر نزايد چنو قبل و بعد |
|
|
ز جور فلك، دادخواه آمدم |
در اين سايهگستر پناه آمدم |
|
|
دعاگوى اين دولتم بندهوار، |
خدايا تو اين سايه پاينده دار |
|
[١] چو داود كاهن بر او موم شد: كار بر من آسان گرديد، چنانكه آهن در دست داود پيغمبر نرم شد. در قرآن مجيد سوره سبا« وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ»، اشاره بنرم شدن آهن در دست داود دارد.
[٢] بخيه بر روى كار شدن: فاش شدن، رسوا شدن.