شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤٢ - حكايت(٢) ملكزادهيى ز اسب ادهم فتاد
|
از آن[١] سجده بر آدمى سخت نيست |
كه در صلب او مهره يكلخت نيست |
|
|
دو صد مهره[٢] بر يكديگر ساختست |
كه گل مهرهيى چون تو پرداختست |
|
|
رگت بر تن است اى پسنديده خوى |
زمينى درو سيصد و شست جوى |
|
|
بصر در سر و راى و فكر و تميز |
جوارح[٣] به دل، دل بدانش، عزيز |
|
|
بهايم به روى اندر افتاده خوار |
تو همچون الف بر قدمها سوار |
|
|
نگون كرده ايشان سر از بهر خور |
تو آرى به عزت خورش پيش سر |
|
|
نزيبد ترا با چنين سرورى، |
كه سر جز به طاعت فرود آورى |
|
|
به انعام[٤] خود دانه دادت نه كاه |
نكردت چو انعام[٥] سر در گياه |
|
|
و ليكن بدين صورت دلپذير، |
فرفته مشو سيرت خوب گير |
|
|
ره راست بايد نه بالاى راست |
كه كافر هم از روى صورت چو ماست |
|
|
ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش، |
اگر عاقلى، در خلافش مكوش |
|
|
گرفتم كه دشمن بكوبى به سنگ |
مكن بارى از جهل با دوست جنگ |
|
|
خردمند خويان منتشناس، |
بدوزند نعمت به ميخ سپاس |
|
حكايت (٢) [ملكزادهيى ز اسب ادهم فتاد ....]
|
ملكزادهيى ز اسب ادهم[٦] فتاد، |
به گردن درش مهره بر هم فتاد |
|
|
چو پيلش فرورفت گردن به تن |
نگشتى سرش تا نگشتى بدن |
|
|
پزشكان بماندند حيران در اين، |
مگر فيلسوفى[٧] ز يونان زمين |
|
[١] از آن سجده بر آدمى سخت نيست: چون كمر آدمى داراى مهرههاى پيوسته است و يك تكه نيست آدمى ميتواند خم و راست شود و سجده خداى را بجاى آورد.
[٢] دو صد مهره ...: خداوند دو صد استخوان بر روى يكديگر ساخته است تا تو آدمى را كه اصلت از آب و خاك است و عنوان« گل مهره» بر تو صادق ميآيد از تركيب اين استخوانها بوجود آمدهاى.
[٣] - جوارح: اندامهاى مهم- مفرد آن، جارحه. اندامها همه بواسطه دل كه در اصطلاح عرفانى مركز عقل و عاطفهها است عزيز هستند چنانكه دل بنوبه خود بوسيله دانش گرامى ميگردد.
[٤] انعام:( با كسر اول): نعمت دادن.
[٥] انعام:( با فتح اول): چارپايان. مفرد آن نعم( با فتح اول و كسر ثانى).
[٦] ادهم: سياه. مؤنث آن، دهماء.
[٧] فيلسوف: لفظى است يونانى الاصل، مركب از فيل بمعنى دوستدار و سوفيا بمعنى دانش. نخستين كسيكه اين نام بر خود نهاد اپيكور بود كه گفت من دانشمند نيستم بلكه دانشپژوهم.