شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٥ - حكايت(٤) عضد را پسر سخت رنجور بود
|
اگر هست مرد از هنر بهرهور، |
هنر خود بگويد، نه صاحب هنر[١] |
|
|
اگر مشك خالص ندارى، مگوى |
ورت هست، خود فاش گردد به بوى |
|
|
به سوگند گفتن: كه زر مغربيست، |
چه حاجت؟ محك[٢] خود بگويد كه چيست |
|
|
بگويند ازين حرفگيران[٣] هزار: |
كه سعدى نه اهل است و آميزگار[٤] |
|
|
روا باشد ار پوستينم[٥] درند |
كه طاقت ندارم كه مغزم برند |
|
حكايت (٤) [عضد را پسر سخت رنجور بود ....]
|
عضد[٦] را پسر سخت رنجور بود |
شكيب از نهاد پدر دور بود |
|
|
يكى پارسا گفت از روى پند: |
كه بگذار مرغان وحشى ز بند |
|
|
قفسهاى مرغ سحرخوان شكست |
كه در بند ماند، چو زندان شكست؟ |
|
|
نگه داشت بر طاق بستانسراى، |
يكى نامور بلبل خوشسراى[٧] |
|
|
پسر صبحدم سوى بستان شتافت |
جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت |
|
|
بخنديد: كاى بلبل خوشنفس، |
تو از گفت خود ماندهاى در قفس |
|
|
ندارد كسى با تو ناگفته كار |
و ليكن چو گفتى دليلش بيار |
|
|
چو سعدى كه چندى زبان بسته بود |
ز طعن زبانآوران رسته بود |
|
|
كسى گيرد آرام دل در كنار، |
كه از صحبت خلق گيرد كنار |
|
|
مكن عيب خلق اى خردمند، فاش |
به عيب خود از خلق مشغول باش |
|
[١] هنر خود بگويد نه صاحب هنر: نظير از شعر عرب:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] محك( با دو فتحه): در اصل محك با كسر ميم و فتح ها و تشديد كاف است به معنى آلت حك و خراشيدن كه بدان وسيله عيار طلا را معين ميكردند.
[٣] - حرفگيران: عيبجويان.
[٤] آميزگار: اهل معاشرت.
[٥] پوستينم درند: از من غيبت كنند.
[٦] عضد: به معنى بازو، عضد الدوله مقيس الدين ابو شجاع فنا خسرو فرزند ركن الدوله از امراى آل بويه اميرى دانشپرور و آبادكننده كشور بود مملكتش از حدود عمان تا مصر وسعت يافت و بند امير بر رود« كر» از بناهاى اوست. از ٣٣٨ تا ٣٧٢ حكومت كرد.
با اينكه شيعى مذهب بود تعصب نداشت و به فقر او نيازمندان همه مذاهب يارى ميكرد. وزيرش نصر بن هارون مسيحى بود.
[٧] خوشسراى: خوشسراينده، خوشآواز.