شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٠٤ - حكايت(١٠) يكى طفل، دندان برآورده بود
|
چو دلتنگ خفت آن فرومايه دوش، |
كه بر سفره ديگران داشت گوش |
|
حكايت (٩) [يكى گربه در خانه زال بود ....]
|
يكى گربه در خانه زال بود، |
كه برگشته ايام و بدحال بود[١] |
|
|
دوان شد[٢] به مهمانسراى امير |
غلامان سلطان زدندش به تير |
|
|
چكان خونش از استخوان ميدويد |
همى گفت و از هول جان ميدويد[٣]: |
|
|
اگر جستم از دست اين تيرزن، |
من و موش و ويرانه پيرزن |
|
|
نيرزد عسل، جان من، زخم نيش |
قناعت نكوتر به دوشاب[٤] خويش |
|
|
خداوند از آن بنده خرسند نيست، |
كه راضى[٥] به قسم خداوند نيست |
|
حكايت (١٠) [يكى طفل، دندان برآورده بود ....]
|
يكى طفل، دندان برآورده بود |
پدر سر بفكرت فروبرده بود |
|
|
كه من نان و برگ[٦] از كجا آرمش؟ |
مروت نباشد كه بگذارمش |
|
|
چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت، |
نگر، تا زن او را چه مردانه گفت: |
|
|
مخور هول ابليس، تا جان[٧] دهد |
هم آنكس[٨] كه دندان دهد، نان دهد |
|
|
تواناست آخر خداوند روز، |
كه روزى رساند، تو چندان مسوز |
|
[١] كه برگشته ...: ممكن است صفت پيرزن يا صفت گربه باشد و فرض اول مناسبتر است.
[٢] شد: رفت.
[٣] - ميدويد: در بعضى نسخهها« ميطپيد».
[٤] دوشاب: شيره انگور.
[٥] كه راضى به قسم خداوند نيست: اشاره دارد به كلمهيى از كلمات على( ع)« ارض بما قسم لك تكن مسلما». ترجمه-« به آنچه ترا قسمت شده است راضى باش تا مسلمان باشى».
[٦] برگ: لوازم زندگى.
[٧] تا جان دهد: تا ابليس جان بدهد و هلاك گردد.
[٨] هم آنكس كه دندان دهد نان دهد: نظير از شعر عرب:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|