شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٩٢ - حكايت(١١) شتر بچه با مادر خويش گفت
|
عبادت باخلاص و نيت نكوست |
وگرنه چه آيد ز بيمغز پوست |
|
|
چه زنار مغ در ميانت چه دلق، |
كه درپوشى از بهر پندار خلق |
|
|
مكن گفتمت مردى خويش فاش |
چو مردى نمودى، مخنث مباش |
|
|
به اندازهى[١] بود بايد نمود، |
خجالت نبرد آنكه بنمود و بود |
|
|
كه چون عاريت بركنند از سرش، |
نمايد كهن جامهيى در برش |
|
|
اگر كوتهى، پاى چوبين مبند، |
كه در چشم طفلان نمايى بلند |
|
|
وگر نقره اندوده باشد نحاس[٢]، |
توان خرج كردن بر ناشناس |
|
|
منه جان من، آب زر بر پشيز، |
كه صراف[٣] دانا نگيرد به چيز |
|
|
زر اندودگان را به آتش برند، |
پديد آيد آنگه كه مس با زرند |
|
|
ندانى كه باباى كوهى[٤] چه گفت؟ |
به مردى كه ناموس[٥] را شب نخفت: |
|
|
برو جان بابا، در اخلاص، پيچ |
كه نتوانى از خلق بربست هيچ |
|
|
كسانى كه فعلت پسنديدهاند، |
هنوز از تو نقش برون ديدهاند |
|
|
چه قدر آورد بنده حور ديس[٦]، |
كه زير قبا دارد اندام پيس[٧]؟ |
|
|
نشايد به دستان[٨] شدن در بهشت |
كه بازت[٩] رود چادر از روى زشت |
|
[١] به اندازهى بود: آنچه را كه هست و واقعيت دارد بايد نشان داد و مدعى آن شد.
[٢] نحاس:( با ضم اول): مس.
[٣] - صراف: صراف و صيرفى كسى كه سكههاى گوناگون را مبادله ميكند و ارز ميفروشد.
[٤] بابا: عنوانى است كه بر زاهدان دانشمند اطلاق ميگردد و برخى از آنان كوهنشين ميشدهاند. چنانكه آرامگاه بابا كوهى در شيراز هماكنون بر فراز تپهيى ساخته شده و وى شاعر بوده و ديوان شعرى از او در دست است.
[٥] ناموس را: براى تحصيل نام و آوازه.
[٦] حورديس:( مركب از حور و ديس، ادات تشبيه): مانند حور.
[٧] پيس: داراى پوست لكهدار.
[٨] دستان: مكر- نيرنگ.
[٩] كه بازت رود چادر از روى زشت: كه چادر و پرده از روى زشت برداشته خواهد شد.