شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٨ - حكايت(١٩) عزيزى در اقصاى تبريز بود
|
شبى ديد جايى كه دزدى، كمند، |
به پيچيد و برطرف بامى فكند |
|
|
كسان را خبر كرد و آشوب خاست |
ز هر جانبى مرد با چوب خاست |
|
|
چو نامردم آواز مردم شنيد، |
ميان خطر جاى بودن نديد |
|
|
نهيبى از آن گير و دار آمدش |
گريزى به وقت اختيار آمدش |
|
|
ز رحمت دل پارسا موم شد، |
كه شب دزد بيچاره محروم شد |
|
|
به تاريكى از پى فراز آمدش |
به راهى دگر پيش باز آمدش: |
|
|
كه يارا مرو، كاشناى توام، |
به مردانگى خاك پاى توام |
|
|
نديدم به مردانگى چون تو كس |
كه جنگآورى بر دو نوع است و بس: |
|
|
يكى پيش خصم آمدن مردوار |
دوم جان به در بردن از كارزار |
|
|
بر اين هردو خصلت غلام توام |
چه[١] نامى؟ كه مولاى نام توام! |
|
|
گرت راى باشد به حكم كرم، |
به جايى كه ميدانمت ره برم |
|
|
سراييست كوتاه و دربسته سخت |
نپندارم آنجا خداوند رخت[٢] |
|
|
كلوخى دو بالاى هم، برنهيم |
يكى پاى بر دوش ديگر نهيم |
|
|
به چندانكه در دستت افتد بساز |
از آن به كه گردى تهىدست، باز |
|
|
به دلدارى و چاپلوسى و فن، |
كشيدش سوى خانه خويشتن |
|
|
جوانمرد رهرو، فرو داشت دوش |
بكتفش برآمد خداوند هوش |
|
|
به غلطاق[٣] و دستار و رختى كه داشت، |
ز بالا به دامان او درگذاشت |
|
|
وز آنجا برآورد غوغا كه دزد، |
ثواب اى جوانان و يارى و مزد |
|
|
به در جست از آشوب، دزد دغل |
دوان جامه پارسا در بغل |
|
|
دلآسوده شد مرد نيك اعتقاد، |
كه سرگشتهاى را برآمد مراد |
|
[١] چه نامى ...: نام تو چيست؟ من بنده نام تو هستم و حتى به اسمت اخلاص و ارادت ميورزم.
[٢] نپندارم ...: صاحب اثاثه و لباسهائى كه در خانه است، در خانه حاضر نيست.
[٣] - غلطاق:( با فتح اول)، لفظ تركى، چوببندى زين، پارچه كهنه، زن پير بدسابقه.
در اينجا معنى دوم مراد است. امروزه اشخاص نيرنگباز و پست را« غالطاق» مينامند.