شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٩ - حكايت(١٣) طمع برد شوخى به صاحبدلى
|
وگر پرورانى درخت كرم، |
بر نيكنامى خورى لاجرم |
|
|
نبينى كه در كرخ تربت بسيست، |
بجز گور «معروف»، معروف نيست |
|
|
به دولت كسانى سر افراختند، |
كه تاج تكبر بينداختند |
|
|
تكبر كند مرد حشمتپرست |
نداند كه حشمت به حلم اندرست |
|
حكايت (١٣) [طمع برد شوخى به صاحبدلى ....]
|
طمع برد شوخى[١] به صاحبدلى |
نبود آن زمان در ميان حاصلى |
|
|
كمربند[٢] و دستش تهى بود و پاك، |
كه زر برفشاندى به رويش چو خاك |
|
|
برون تاخت خواهنده خيرهروى |
نكوهيدن آغاز كردش به كوى: |
|
|
كه زنهار ازين كژدمان خموش، |
پلنگان درنده صوف[٣] پوش |
|
|
كه چون گربه زانو به دل برنهند |
وگر صيدى افتد، چو سگ در جهند |
|
|
سوى مسجد آورده دكان شيد[٤] |
كه در خانه كمتر توان يافت صيد |
|
|
ره كاروان شيرمردان زنند |
ولى جامه مردم اينان كنند |
|
|
سپيد و سيهپاره بر دوخته، |
به سالوس و پنهان زر اندوخته |
|
|
زهى جوفروشان گندمنماى، |
جهانگرد شبكوك[٥] خرمن گداى! |
|
|
مبين در عبادت كه پيرند و سست |
كه در رقص و حالت جوانند و چست |
|
[١] شوخ: بىحيا- بىشرم.
[٢] كمربند و دستش تهى بود و پاك: در كمربند او كيسه خالى بود و در دست چيزى نداشت و اگر صاحبدل زر و سيم داشت در نظرش از خاك كمتر بود و در روى آن شوخ ميپاشيد.
شيخ اجل در اين بيت از حديث« احثوا التراب فى وجوه المداحين»( خاك در روى ستايشگران بيفشانيد) اقتباس مضمون كرده است. از متنبى« لا تنكرى عطل الكريم عن الغنى- فالسيل هرب من المكان العالى» ترجمه: تهىدستى كريم را از ثروت زشت مپندار و از آن تعجب مكن چه سيل از جاى مرتفع گريزان است.
[٣] - صوف: پشم. صوفپوش: پشمينهپوش.
[٤] شيد: بر وزن قيد: نيرنگ.
[٥] شبكوك: شنبكوك يا« شبكوكا» نوعى از گدايى باشد و آنچنان است كه شبها بر بالاى منارى يا پشتهيى يا درختى كه در ميان محله واقع باشد برآيند و به آواز بلند يكيك مردم محله را نام ميبرند و دعا كنند تا به ايشان صدقه دهند.