شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٧ - حكايت(١٢) كسى راه معروف كرخى بجست
|
شنيدم كه مهمانش آمد يكى، |
ز بيماريش[١] تا به مرگ اندكى |
|
|
سرش[٢] موى و رويش صفا ريخته |
به موييش جان در تن آويخته |
|
|
شب آنجا بيفكند و بالش نهاد |
روان[٣] دست در بانگ و نالش نهاد |
|
|
نه خوابش گرفتى شبان يك نفس |
نه از دست فرياد او خواب كس |
|
|
نهادى پريشان و طبعى درشت |
نميمرد و خلقى به حجت[٤] بكشت |
|
|
ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز، |
گرفتند ازو خلق راه گريز |
|
|
ز ديار[٥] مردم در آن بقعه كس، |
همان ناتوان ماند و معروف و بس |
|
|
شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت |
چو مردان ميان بست و كرد آنچه گفت |
|
|
شبى بر سرش لشكر آورد خواب |
كه چند آورد مرد ناخفته تاب،! |
|
|
به يكدم كه چشمانش خفتن گرفت، |
مسافر پراكنده گفتن گرفت: |
|
|
كه لعنت برين نسل ناپاك باد، |
كه نامند و ناموس و زرقند[٦] و باد، |
|
|
پليد اعتقادان پاكيزهپوش |
فريبنده پارسايى فروش |
|
|
چه داند لت انبانى[٧] از خواب، مست، |
كه بيچارهيى ديده بر هم نبست؟ |
|
[١] ز بيماريش ...: چنان بيمار بود كه با مرگ فاصلهيى اندك داشت.
[٢] سرش موى و رويش صفا ريخته: موى سرش ريخته و صفاى رويش از ميان رفته.
[٣] - روان: در اينجا قيد است به معنى« زود و به آسانى» ممكن است مجازا« روان» بمعنى جان، شروعكننده به فرياد و نالش شناخته شود لكن مجازى بعيد خواهد بود.
[٤] به حجت: با دشنام و گفتار دلآزار. مراد بيت اينست كه بيمار پريشاننهاد و درشتخوى خود نميمرد، لكن با سخنان دلآزار خود، خلقى را ميكشت، يعنى سختآزار ميداد« حجت» در اينجا در معنى مجازى با علاقه سبب و مسبب بكار رفته است.
[٥] ديار:( با فتح اول و تشديد ياء) شخص- يك تن آدمى.
[٦] زرق: مكر. راجع به« زرق» پيش از اين گفتگو شده. مراد اينست: اين نسل ناپاك در انديشه تحصيل شهرت و آبروى ظاهرى هستند و در مقام مكرند و پر از باد غرورند.
[٧] لت انبان: مركب از« انبان» و« لت» به معنى شكم: كسى كه شكمش مانند انبانست و شكمخوار و پرخور است. لت( به فتح اول) معانى ديگرى هم دارد، از قبيل ضربت و پاره و توپ پارچه و نوعى كتان.« لت انبار» هم ميتواند به معنى« لت انبان» باشد و مجازا بر تنبل پرخور اطلاق گردد.