شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤٥ - حكايت(٥) فقيهى كهن جامهيى تنگدست
|
مرا نيز چوگان لعب است و گوى |
بگفتند: اگر نيك دانى، بگوى |
|
|
پس آنگه به زانوى عزت نشست، |
زبان برگشاد و دهنها ببست[١] |
|
|
به كلك فصاحت بيانى كه داشت، |
به دلها چو نقش نگين برگماشت |
|
|
سر از كوى صورت به معنى كشيد |
قلم[٢] بر سر حرف دعوى كشيد |
|
|
بگفتندش از هر كنار، آفرين: |
كه بر عقل و طبعت هزار آفرين |
|
|
سمند[٣] سخن تا به جايى براند، |
كه قاضى چو خر درو حل بازماند |
|
|
برون آمد از طاق و دستار خويش، |
به اكرام و لطفش فرستاد پيش: |
|
|
كه هيهات![٤] قدر تو نشناختم |
به شكر قدومت نپرداختم |
|
|
معرف به دلدارى آمد برش |
كه دستار قاضى نهد بر سرش |
|
|
كه فردا[٥] شود بر كهن مئزران، |
ز دستار پنجه گزم سرگران |
|
|
چو مولام خوانند و صدر كبير، |
نمايند مردم به چشمم حقير |
|
|
تفاوت كند هرگز آب زلال، |
گرش ظرف زرين بود يا سفال |
|
|
خرد بايد اندر سر مرد و مغز |
نبايد مرا چون تو دستار نغز |
|
|
كس از سر بزرگى نباشد به چيز |
كدو سر بزرگ است و بىمغز نيز |
|
|
ميفراز گردن به دستار خويش |
كه دستار پنبه است و سبلت حشيش[٦] |
|
|
به صورت كسانى كه مردم وشند، |
چو صورت[٧] همان به كه دم دركشند |
|
[١] دهنها ببست: همه را خاموش و ساكت كرد.
[٢] قلم بر سر حرف دعوى كشيد: ادعاى ديگران را باطل كرد.
[٣] - سمند: اسب مايل به زرد.
[٤] هيهات:( اسم فعل عربى): دور است، بعيد است.
[٥] كه فردا شود بر كهن مئزران ...: از اينجا گفتار فقيه ژندهپوش است. اگر دستار پنجاه كزى بر سر نهم فردا بر كهن جامگان سرگران ميشوم. شايد بيتى كه مشعر بر امتناع فقيه از پذيرفتن دستار باشد در نسخهها حذف شده باشد. گويا بيت حذف شده اين باشد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٦] حشيش: علف خشكيده.
[٧] چو صورت همان به كه دم دركشند: بهتر آن است كه مانند صورت نقاشىشده خاموش باشند.