شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٣٠ - حكايت(١٩) يكى را چو من دل به دست كسى
|
نه مطرب[١] كه آواز پاى ستور، |
سماع است اگر عشق دارى و شور |
|
|
مگس پيش شوريدهدل پر نزد، |
كه او چون مگس دست بر سر نزد |
|
|
نه بم[٢] داند آشفته سامان نه زير |
به آواز مرغى بنالد فقير |
|
|
سراينده خود مىنگردد خموش |
و ليكن نه هر وقت باز است گوش |
|
|
چو شوريدگان مى پرستى كنند، |
به آواز دولاب[٣] مستى كنند |
|
|
به چرخ اندر آيند دولابوار |
چو دولاب بر خود بگريند زار |
|
|
به تسليم سر در گريبان برند |
چو طاقت نماند، گريبان درند |
|
|
مكن عيب درويش مدهوش مست، |
كه غرق است، از آن ميزند پا و دست |
|
|
نگويم سماع اى برادر كه چيست |
مگر مستمع[٤] را بدانم كه كيست |
|
|
گر از برج معنى پرد طير او، |
فرشته فروماند از سير او |
|
|
و گر مرد لهو است و بازى و لاغ[٥]، |
قويتر شود ديوش اندر دماغ |
|
[١] نه مطرب كه آواز پاى ستور: مراد اين است كه اگر كسى عشق و شور داشته باشد صداى پاى ستوران هم براى او سماع و مايه لذت است و تنها از آواز مغنى لذت نميبرد.
[٢] بم و زير: دو گونه ارتفاع موسيقى است و اختلاف آنها برحسب زيادى و كمى ارتعاش است و مقصود اين است كه مگس با آنكه زير و بم نميشناسد، هميشه در حال نواگرى است. عارف هم بايد چنين باشد و هنگاميكه مگس در نزد او پر مىزند از شنيدن صداى پر مگس شوريده گردد و همچون مگس دست بر سر خود زند.
[٣] - دولاب: دلوى كه به چرخ چاه آويخته است و گاهى بر خود چرخ چاه اطلاق ميشود. عارفان چون مست عشق شوند حتى از آواز دولاب به وجد مىآيند و مانند دولاب بر گرد خويش مىچرخند و به رقص مىآيند و همچنانكه آب از دولاب جارى ميشود اشك از ديدگانشان جارى ميگردد.
[٤] مگر مستمع ...: مراد شيخ اجل اين است كه آواز خوش برحسب اختلاف طبع مستمعان تأثيرات گوناگون دارد اگر طاير عقل مستمع با وجد حاصل از سماع بر فراز برج معانى به پرواز درآيد فرشته از سير باز مىماند و به سماع او دل ميدهد، ولى اگر مستمع اهل لهو و شهوت باشد، سماع موجب آن ميشود كه ديو شيطان در دماغ او خانه گيرد و قوت پذيرد.
[٥] لاغ: هزل و شوخى- فريب و بازى دادن و مسخرگى. در اينجا معنى دوم مراد است.