شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢٩ - حكايت(١٩) يكى را چو من دل به دست كسى
|
شبى ديو خود را پريچهره ساخت، |
در آغوش آن مرد و بر وى[١] بتاخت |
|
|
سحرگه مجال نمازش نبود |
ز ياران كس آگه ز رازش نبود |
|
|
به آبى فرو رفت نزديك بام[٢]، |
برو بسته سرما درى از رخام[٣] |
|
|
نصيحتگرى لومش[٤] آغاز كرد: |
كه خود را بكشتى درين آب سرد |
|
|
ز برناى منصف برآمد خروش: |
كه اى يار، چند؟ از ملامت خموش |
|
|
مرا پنج روز اين پسر دل فريفت |
ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت[٥] |
|
|
نپرسيد بارى به خلق خوشم |
ببين تا چه بارش به جان ميكشم |
|
|
پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد، |
به قدرت در او جان پاك آفريد، |
|
|
عجب دارى ار بار امرش برم |
كه دايم به احسان و فضلش درم، |
|
|
اگر مرد عشقى، كم خويش[٦] گير |
وگرنه، ره عافيت پيش گير |
|
|
مترس از محبت كه خاكت كند، |
كه باقى[٧] شوى گر هلاكت كند |
|
|
نرويد[٨] نبات از حبوب درست، |
مگر حال بر وى بگردد نخست |
|
|
ترا با حق آن آشنايى دهد، |
كه از دست خويشت رهايى دهد |
|
|
كه تا با خودى در خودت راه نيست |
وزين نكته جز بيخود، آگاه نيست |
|
[١] بر وى بتاخت: تاختن ديو پريچهره كنايه از ديدن خوابى است كه موجب غسل شود.
[٢] بام: بامداد، صبح.
[٣] - رخام: نوعى سنگ. يخ روى آب از جهت قطر زيادى كه داشته است به« رخام» تشبيه شده است.
[٤] لومش: ملامتش.
[٥] شكيفت: شكيبيدن، صبر كردن.
[٦] كم خويش گرفتن: خود را به چيزى نشمردن.
[٧] كه باقى شوى گر هلاكت كند: اشاره دارد به آخرين مرحله سلوك كه بقاى بعد از فناست، كسى كه در ذات حق، فانى و مندك شود، باقى و جاودان ميگردد و معنى« فناء فى اللّه» همين است.
[٨] نرويد نبات از حبوب درست: مقصود اين است كه تا دانه نشكفد و نشكند و خاك بر آن ريخته نشود گياه از آن نميرويد. پس شرط رشد در راه عرفان همانا دلشكستگى است.