شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢٨ - حكايت(١٩) يكى را چو من دل به دست كسى
|
كه گفت ار[١] نه سلطان اشارت كند، |
كرا زهره باشد كه غارت كند؟ |
|
|
ببايد چنين دشمنى دوست داشت، |
كه ميدانمش دوست بر من گماشت |
|
|
اگر عز و جاه است و گر ذل و قيد |
من از حق شناسم، نه از عمرو و زيد |
|
|
ز علت مدار، اى خردمند بيم، |
چو داروى تلخت فرستد حكيم |
|
|
بخور هرچه آيد ز دست حبيب |
نه بيمار داناتر است از طبيب |
|
حكايت (١٩) [يكى را چو من دل به دست كسى ....]
|
يكى را چو من دل به دست كسى، |
گرو بود و ميبرد خوارى بسى |
|
|
پس از هوشمندى و فرزانگى، |
به دف[٢] برزدندش به ديوانگى |
|
|
ز دشمن جفا بردى از بهر دوست |
كه ترياك اكبر بود زهر دوست |
|
|
قفا خوردى از دست ياران خويش |
چو مسمار[٣]، پيشانى آورده پيش |
|
|
خيالش چنان[٤] بر سر آشوب كرد، |
كه بام دماغش لگدكوب كرد |
|
|
نبودش ز تشنيع[٥] ياران خبر، |
كه غرقه[٦] ندارد ز باران اثر |
|
|
كرا پاى خاطر برآمد به سنگ، |
نينديشد از شيشه نام و ننگ |
|
[١] كه گفت ار نه سلطان اشارت كند: مراد اين است همچنانكه تا اشارت غارت از طرف سلطان صادر نشود، لشكريان را زهره اقدام به آن كار نيست، همچنين تا خدا نخواهد كسى را ياراى آزار رسانيدن به ديگرى نتواند بود. آيات دال بر اين مطلب در قرآن مجيد بسيار است منجمله ضمن داستان هاروت و ماروت در سوره بقره مذكور است« وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ».
[٢] به دف برزدندش به ديوانگى: ديوانگى او را با دف و تنبور اعلام كردند و كوس رسوايى او را زدند.
[٣] - مسمار:( لفظ عربى) ميخ، جمع آن مسامير. حال او همچون ميخ بود و پيشانى براى دريافت ضربهها پيش مىآورد.
[٤] خيالش چنان ...: چنان خيالش آشفته شد كه دماغش را ويرانه ساخت و بام دماغ او را با لگد فرو ريخت.
[٥] تشنيع:( مصدر باب تفعيل) سرزنش.
[٦] كه غرقه ندارد ز باران اثر: ناظر است به اين مصراع از متنبى:
« انا الغريق فما خوفى من البلل» ترجمه: من كه در دريا غرق شدهام از نم باران چه ترسى دارم.