شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٨ - حكايت(١٧) ندانم كه گفت اين حكايت به من
|
شنيدم كه جشنى ملوكانه ساخت |
چو چنگ اندر آن بزم، خلقى نواخت[١] |
|
|
در ذكر حاتم كسى باز كرد |
دگر كس ثنا گفتن آغاز كرد |
|
|
حسد مرد را بر سر كينه داشت |
يكى را به خون خوردنش برگماشت: |
|
|
كه تا هست حاتم در ايام من، |
به نيكى نخواهد شدن نام من |
|
|
بلاجوى، راه بنى طى گرفت |
به كشتن جوانمرد را پىگرفت |
|
|
جوانى به ره پيش باز آمدش |
كزو بوى انسى فراز آمدش[٢] |
|
|
نكوروى و دانا و شيرين زبان |
بر خويش بردش شبى ميهمان |
|
|
كرم كرد و غم خورد و پوزش نمود[٣] |
بدانديش را دل به نيكى ربود |
|
|
نهادش سحر بوسه بر دست و پاى |
كه نزديك ما چند روزى بپاى[٤] |
|
|
بگفتا نيارم شد اينجا مقيم |
كه در پيش دارم مهمى عظيم |
|
|
بگفت ار نهى با من اندر ميان، |
چو ياران يكدل بكوشم به جان |
|
|
به من دار گفت اى جوانمرد گوش |
كه دانم جوانمرد را پردهپوش[٥] |
|
|
در اين بوم، حاتمشناسى مگر؟ |
كه فرخنده رايست و نيكوسير |
|
|
سرش پادشاه يمن خواستست، |
ندانم چه كين در ميان خاستست؟ |
|
|
گرم رهنمايى به آنجا كه اوست، |
همين چشم دارم ز لطف تو دوست |
|
|
بخنديد برنا: كه حاتم منم |
سر اينك جدا كن به تيغ از تنم |
|
|
نبايد[٦] كه چون صبح گردد سپيد، |
گزندت رسد يا شوى نااميد |
|
[١] نواختن: در اينجا هم به معنى نوازش كردن و هم به معنى نوازش دادن سيمهاى ساز به كار رفته است و بنابراين صنعت« استخدام» در كار آمده است. مراد آنستكه در بزم خود مردم را پذيرايى و نوازش ميكرد، چنانكه در آن بزم فرمان داده بود چنگ بنوازند.
[٢] كزو بوى ...: چنان جوان طائى از مأمور يمنى استقبال كرد كه گوئى با هم سابقه انس و الفت داشتند و مأمور يمنى تصور ميكرد كه پيش از آن با او مأنوس بوده است.
[٣] - پوزش نمود: اظهار عذر كرد.
[٤] بپاى: بمان.
[٥] پردهپوش: رازدار.
[٦] نبايد: مبادا، نكند كه.