شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٦٩ - حكايت(٤) يكى رفت و دينار ازو صد هزار
|
به دست تهى برنيايد اميد |
به زر بركنى چشم ديو سپيد[١] |
|
|
وگر هرچه يابى به كف برنهى، |
كفت وقت حاجت بماند تهى |
|
|
گدايان به سعى تو هرگز قوى، |
نگردند، ترسم تو لاغر شوى |
|
|
چو مناع[٢] خير اين حكايت بگفت، |
ز غيرت جوانمرد را رگ نخفت[٣] |
|
|
پراكندهدل گشت از آن عيبجوى، |
برآشفت و گفت: اى پراكندهگوى، |
|
|
مرا دستگاهى كه پيرامن است، |
پدر گفت: ميراث جد[٤] من است |
|
|
نه ايشان به خست نگه داشتند! |
به حسرت بمردند و بگذاشتند! |
|
|
به دستم نيفتاد[٥] مال پدر، |
كه بعد از من افتد به دست پسر |
|
|
همان به كه امروز مردم خورند |
كه فردا پس از من به يغما[٦] برند |
|
|
خور و پوش[٧] و بخشاى و راحت رسان |
نگه مى چه دارى ز بهر كسان؟ |
|
|
برند از جهان با خود اصحاب راى |
فرومايه ماند به حسرت بجاى |
|
|
زر و نعمت اكنون بده، كان[٨] تست |
كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست |
|
[١] ديو سفيد: همان ديوى است كه در خوان هفتم، رستم با او روبرو شد و بر او پيروز گرديد. در افسانهها چنين آمده است كه رستم قسمتى از جمجمه اين ديو را بجاى كلاهخود بر سر ميگذاشت. به ريو، يعنى بوسيله نيرنگ.
[٢] مناع خير: مقتبس است از آيه پانزدهم از سوره قلم« مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ» پيش گيرنده از نيكى، تجاوزكننده گنهكار.
[٣] - رگ نخفت: از خشم فارغ نشد.
[٤] ميراث جد من است: مسند است براى دستگاهى.
[٥] به دستم نيفتاد: مراد اين بيت و دو بيت پيش چنين است: پدرم گفت: اين مال كه من امروز دارم، ارثى است كه از جد او به وى و از او بمن رسيده است پس اجداد من با بخل و خست، اين مال را نگاه داشتند و خود مردند و به حسرت از خويش بجاى گذاشتند، اما اينك كه به دست من افتاده است، مانند پدر رفتار نخواهم كرد، تا در نتيجه بخل من به پسرم بازماند.
[٦] يغما: در متن على يف غارت.
[٧] خور و پوش: بخور و بپوش و بپوشان.
[٨] كان: مخفف كه آن يعنى كه از آن تست« آن» در اين مورد و موارد مشابه، ضمير ملكى است. اين بيت مكرر است.