شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٦٠ - باب دوم در احسان
|
به غمخوارگى[١] چون سرانگشت من، |
نخارد كس اندر جهان پشت من |
|
|
مكن بر كف دست[٢] نك هرچه هست |
كه فردا به دندان گزى پشت دست |
|
|
به پوشيدن ستر[٣] درويش كوش |
كه ستر خدايت بود پردهپوش |
|
|
مگردان غريب از درت بىنصيب |
مبادا كه گردى به درها غريب |
|
|
بزرگى رساند به محتاج، خير، |
كه ترسد كه محتاج گردد به غير |
|
|
به حال دل خستگان درنگر |
كه روزى تو دلخسته باشى مگر |
|
|
نه[٤] خواهندهاى بر در ديگران، |
به شكرانه، خواهنده از در مران |
|
|
پدر مرده را سايه بر سر فكن |
غبارش بيفشان و خارش[٥] بكن |
|
|
ندانى چه بودش[٦] فرو مانده سخت |
بود تازه بىبيخ هرگز درخت! |
|
|
چو بينى يتيمى سرافكنده پيش، |
مده بوسه بر روى فرزند خويش |
|
|
يتيم ار بگريد، كه نازش خرد؟ |
وگر خشم گيرد، كه بارش برد؟ |
|
|
الا تا نگريد، كه عرش عظيم، |
بلرزد همى چون بگريد[٧] يتيم |
|
[١] به غمخوارگى ...: اشاره دارد به مثل معروف عربى« ماحك جلدك مثل ظفرك» در فارسى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] يعنى اكنون هرچه ترا هست بر كف دست مگذار و به اسراف مخور، زيرا فردا موجب پشيمانى تو خواهد شد. نك: مخفف اينك.
[٣] - ستر: در اينجا بمعنى شيىء قابل ستر و پوشش به كار رفته است و مراد اينست كه در پوشاندن تن برهنه درويش كوشش كن تا خداوند كه ستار العيوب است عيبهاى ترا به پوشاند.
[٤] نه خواهندهاى ...: اكنون بر در ديگران محتاج و خواهنده نيستى، به شكرانه آن، خواهنده وسائل را از در خود مران.
[٥] خارش بكن: خار از پايش بركن و بيرون آور.
[٦] ضمير« ش» در« بودش» راجع است به« پدرمرده». مراد اينست: نميدانى بر سر پدر مرده كه سخت فرومانده است، چه كار بزرگى گذشته و چون درختى است كه ريشهاش از ميان رفته باشد. آيا هرگز درخت بىريشه تازه ميماند؟
[٧] الا تا نگريد كه عرش عظيم ..: ناظر است به اين حديث« ان اليتيم اذا بكى تزلزل له العرش».