شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١١٤ - حكايت(١٤) شنيدم كه در مرزى از باختر
|
نگويم كه بدخواه درويش بود، |
حقيقت[١]، كه او دشمن خويش بود |
|
|
طمع كرد در مال بازارگان |
بلا ريخت بر جان بيچارگان |
|
|
به اميد بيشى[٢] نداد[٣] و نخورد، |
خردمند داند كه ناخوب كرد |
|
|
كه تا جمع كرد آن زر از گربزى[٤]، |
پراكنده شد لشكر از عاجزى |
|
|
شنيدند بازارگانان خبر، |
كه ظلمست در بوم آن بىهنر |
|
|
بريدند از آنجا خريد و فروخت[٥]، |
زراعت نيامد رعيت بسوخت |
|
|
چو اقبالش از دوستى سر بتافت، |
بناكام، دشمن، برو دست يافت |
|
|
ستيز فلك، بيخ و بارش بكند |
سم اسب دشمن، ديارش بكند |
|
|
وفا در كه جويد كه پيمان گسيخت؟ |
خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت؟ |
|
|
چه نيكى طمع دارد آن بيصفا، |
كه باشد دعاى بدش در قفا! |
|
|
چو بختش نگون بود در كاف[٦] كن، |
نكرد آنچه نيكانش گفتند، كن |
|
[١] حقيقت: قيد تأكيد، و كه حرف ربط است.
[٢] به اميد بيشى: يعنى به اميد افزونى مال.
[٣] - نداد: ممكن است( نه داد و نه خورد) باشد كه نه بصورت قيد نفى استعمال شود.
[٤] گربزى: با ضم گاف و باء زرنگى رندانه و معرب آن جربز و جربزه است كه بيشتر در معنى استعداد به كار ميرود.
[٥] فروخت: مصدر مرخم فروختن و خريد مصدر مرخم خريدن
[٦] كن: در مصراع اول فعل امر است از كان يكون يعنى هستى بياب و موجودشو. كن در مصراع دوم فعل امر فارسى است از مصدر كردن. مراد از عبارت« كاف كن» مشيت الهى است.
مقصود بيت آنست كه چون نيكبختى برايش مقدر نشده بود، به نصيحت اندرزگويان گوش فرا نداد.