شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١١٣ - حكايت(١٤) شنيدم كه در مرزى از باختر
|
بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت |
شب از بهر درويش، شبخانه ساخت |
|
|
خزانه تهى كرد و پر كرد جيش[١]، |
چنان كز خلايق به هنگام عيش[٢] |
|
|
برآمد همى بانگ شادى چو رعد |
چو شيراز در[٣] عهد بو بكر سعد |
|
|
خديو[٤] خردمند فرخ نهاد، |
كه شاخ اميدش برومند باد |
|
|
حكايت شنو، كان گو[٥] نامجوى، |
پسنديده پى بود و فرخندهخوى |
|
|
ملازم به دلدارى خاص و عام، |
ثناگوى حق، بامدادان[٦] و شام |
|
|
در آن ملك، قارون[٧] برفتى دلير، |
كه شه دادگر بود و درويش سير |
|
|
نيامد در ايام او بر دلى، |
نگويم كه خارى كه برگ گلى |
|
|
سرآمد به تأييد ملك، از سران |
نهادند سر بر خطش سروران |
|
|
دگر خواست افزون كند تخت و تاج[٨]، |
بيفزود بر مرد دهقان خراج[٩] |
|
[١] جيش: سپاه( جمع آن جيوش) گويا ريشه آن فارسى باشد و« جيشپيش» نام يكى از نياكان داريوش هخامنشى است. مسند از مصراع دوم بيت به قرينه حذف شده است و بيت بعدى نيز مفسر آن تواند بود.
[٢] چنان كز خلايق ...: يعنى سپاه را ثروتمند كرد و همچنين مجالس عيش خود را از خلايق و مردم پر ميساخت.
[٣] - ازدر: درخور، لايق.
[٤] خديو: از ريشه خداوند، معرب آن خديوى بمعنى پادشاه.
[٥] گو:« كاو» و« كو» دلير، مبارز. مراد از« آن گو نامجوى» پادشاه مورد گفتگو است. در متن على يف بجاى« كانگو»« كودك» ضبط شده است.
[٦] بامدادان: الف و نون در بامدادان و بهاران ادات زمان است.
[٧] قارون: معرب« قورح» نام يكى از ثروتمندان بنى اسرائيل است كه داستان وى به اجمال در قرآن مجيد و به تفصيل در تورات آمده. غرور و بخل وى موجب هلاكش گرديد و زمين خود و اموال او را در خود فروبرد. در اينجا مراد، شخص بسيار توانگر است.
[٨] تاج: امروزه لفظى عربى به شمار ميآيد و آنرا بر« تيجان و اتواح» جمع مىبندند، ولى ريشه آن فارسى است در ارمنى« تاگ» گفته ميشود و شايد مخفف تارك باشد.
در فرانسه.tnemennoruoC و در زبان انگليسىnoitanoroC به معنى تاجگذارى، مأخوذ از« قرن» به معنى شاخ است. در ميان مردم آريا« گاو» نمودار دليرى و مبارزه بوده- است و براى مجسمه شاهان مبارز، كه در دو جهت به كشورگشايى ميپرداختند، دو شاخ تعبيه ميكردند، چنانكه مجسمه« نارامسين» كه از زير خاك شوش بدر آمده دو شاخ داشته است.
ذو القرنين هم كه در قرآن مجيد، داستانش آمده به ظن قوى بر كورش يا داريوش قابل تطبيق است، منتهى چون اسكندر از خانواده كارنينها بوده و نظر باينكه شيخ الرئيس از حكمت مشاء پيروى ميكرده و باين مناسبت به اسكندر مهر ميورزيده، ذو القرنين را لقب اسكندر پنداشته است و از آن پس اسكندر به اين لقب زبانزد شده است( ر ك اعلام قرآن از نگارنده مقاله ذو القرنين).
[٩] خراج: مالياتى كه به زمين تعلق ميگرفته، در عربى آمده است« الخراج خراج» يعنى خراج( با ضم اول) همچون جراحتى است در دلها كه بايد شكافته شود.