ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ١٢٦ - اخبار
و از قانون قضاوت بگوئيد اگر يكى از شما در محكمه باشد و قضات شرع او را موظف كند بدادن نفقه زنش و او عذر بياورد كه من زاهدم و از متاع دنيا اعراض كردهام در اين صورت حكم قاضى باينكه بايد نفقه زنت را بدهى مطابق حق و عدل است يا اينكه ظلم و جور است اگر بگوئيد ظلم است با اين تهمت بهمه اهل اسلام جور و ستم كردهايد و اگر بگوئيد اين حكم عدل و داد است با اين گفتار قول خودتان را باطل كردهايد و همچنين حكم قضات در موردى كه صدقات و مبرات كسى كه در باره فقراء و مساكين بيشتر از ثلث وصيت كرده باشد و يا در مرض موت بيشتر از ثلث بخشش نموده باشد كه در اين مورد قضات شرع اين بخشش را تنفيذ نميكند ... ديگر اينكه بگوئيد ببينم اگر مردم تمامى آنچنان كه شما عقيده داريد زاهد باشند و از زندگى و ما يحتاج در زندگى اعراض كردند پس تكليف كفارات قسم و نذر و صدقات واجبه چه مىشود زكاةهاى واجب كه به شتر و گوسفند و گاو و طلا و نقره و خرما و كشمش و غيره تعلق ميگيرد بچه گونه اشخاصى بايد پرداخته شود اگر وظيفه مسلمان آن طور باشد كه شما ادعا ميكنيد شايسته نيست هيچ كس مالى را در دست خود نگهدارد و بايد هر چه دارد بديگران بخشد گر چه خود در رنج و زحمت باشد و ديگر موردى براى فريضه زكاة نمىماند پس بنا بر اين طريقه و روش شما بسيار زشت و اين مسلك و مرام ناپسندى كه مردم را بسوى او دعوت ميكنيد ناشى از جهل و نادانى شما و بىاطلاعى از قرآن و سنت و احاديث پيغمبر كه قرآن بصحت و درستى آنها گواه است و شما اين گونه احاديث را از جهالت خود رد ميكنيد و نمىپذيريد و شما در معانى قرآن و نكتههاى لطيف آن تدبر و تامل نداريد و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را تميز نداده و امر و نهى را تشخيص نميدهيد. در باره سليمان بن داود ٧ چه ميگوئيد كه از خداوند ملك و سلطنتى كه براى كسى بالاتر از آن ميسر نباشد درخواست نمود و خداوند هم چنان ملكى باو داد و سليمان جز حق و صواب نميخواست و بر حق هم عمل ميكرد و در عين حال نه خداوند و نه احدى از مؤمنين اين درخواست را بر او عيب نگرفت و همچنين پيش از سليمان داود در آن اوج قدرت و سلطنت. يوسف پيغمبر هم چنين بود كه بپادشاه مصر ميگويد (خزانه دارى را بمن بده كه من هم امينم و هم داناى كار سوره يوسف ٥٧) و بعدا كارش بجائى رسيد كه امور كشوردارى مصر تا حدود يمن باو سپرده شد و از اثر قحطى كه پيش آمده بود مردم مىآمدند و از او آذوقه ميخريدند و قطعا يوسف بر طبق حق ميگفت و عمل ميكرد و هيچ كس اين روش يوسف را عيب ندانست.
و همين طور قصه ذو القرنين كه بندهاى بود كه خدا را دوست ميداشت و خدا هم او را دوست ميداشت وسائل قدرت برايش فراهم گشت و سلطنت شرق و غرب را بكف گرفت و