ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٣٩٢
گرفته و عظمت خداوند را فراموش نمودهاى. اگر علم و آگاهى بخدا در تو بود و بعظمت و جلال او معرفت و شناخت داشتى. هميشه در خوف و خشيت از او بودى و بوعده و الطافش اميدوار ميشدى. واى بر تو چرا بياد قبر و تنهائى خود در آن خانه وحشتزا نيستى؟ ٣٤- امالى طوسى مفيد ... از حسين بن موسى از پدرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوار خود از امير مؤمنان على ٧ كه فرمود مؤمن صبح و شام هميشه در خوف و داراى حالت ترس است گر چه نيكوكار باشد چون او خود را بين دو چيز مىبيند عمر سپرى شده و مدت گذشته كه نميداند خداوند با او چه رفتار خواهد نمود (آيا اعمالش را ميپذيرد و از تقصيراتش ميگذرد يا نه؟) و عمرى كه باقى مانده كه در اين مدت بازمانده چه حوادث نيك و يا بدى در انتظار او است و با موجبات هلاكت چه خواهد كرد.
٣٥- امالى طوسى مفيد ... از ابى حمزه ثمالى كه حضرت سجاد ٧ ميفرمود اى زاده آدم هميشه تو در خير و سعادت هستى تا هنگامى كه اندرزگو و خيرخواهى از درون خود داشته باشى و مرتب از خود محاسبه كنى و اعمالت را بررسى نمائى و خوف و ترس از حق را شعار خود سازى و حزن و اندوه را ملازم خود قرار دهى. اى فرزند آدم تو قطعا خواهى مرد و مسلما برانگيخته و در مقام حساب در برابر خدا قرار خواهى گرفت و از تو پرسش مىشود خود را براى جواب مهيا كن.
٣٦- امالى طوسى با همان سند از ابى قتاده از صفوان كه حضرت صادق ٧ بمعلّى بن خنيس فرمود: اى معلى عزت و ارجمندى از خدا بخواه تا تو را عزيز سازد. عرض كرد چگونه و چه كنم؟ فرمود: از خدا بترس تا همه چيز از تو بترسد ... تا آخر خبر.
٣٧- امالى طوسى ابن بسران ... از عبد اللَّه بن عمر كه گفت رسول خدا ٦ فرمود: يك گروه سه نفرى همسفر شدند. پس از مقدارى مسافرت بارانى شديد آنها را گرفت بغارى كه در كوه بود پناهنده شدند طولى نكشيد كه ناگهان صخرهاى از بالا سقوط كرده و در غار را بكلى مسدود كرد. بيكديگر گفتند: رفقا سخت در معرض خطر افتاديم لازم است هر يك از ما بهترين عملى را كه در مدت عمر خود انجام داده وسيله نجات قرار دهيم شايد خداوند مهربان ما را براى خاطر آن عمل از اين مهلكه نجات دهد.
يكى از آنان گفت خدايا تو خود ميدانى كه من پدر و مادر پيرى و همسر و فرزندان كوچكى داشتم كه سرپرست همه آنها من بودم و زندگى خود را بوسيله گوسفندانى چند تامين مينمودم و چون شب فرا رسيد و شير گوسفندان را ميدوشيدم اول پدرم و مادر پير را غذا ميدادم و نزد آنها بودم تا آنان بخواب ميرفتند اتفاقا يك شب پس از آنكه ظرف شير را پاكيزه شستم و شير را دوشيده و آمدم ديدم آنان بخواب رفتهاند با همان ظرف