ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٤٠٨
تو و همه اهل مملكت نزد او برويد و اعتراف و اقرار بگناهان خود نموده و از او خواستار بخشش گناه خود بشويد كه اگر او عذر شما را پذيرفته و از شما صرف نظر كرد من هم شما را ميبخشم و مىآمرزم. بدنبال اين دستور شخص شاه و مردم آن مملكت روانه آن جزيره شدند و ديدند فقط يك زن در آنجا هست ابتداء سلطان جلو رفت و دست قاضى را گرفته بآن زن گفت: اين قاضى بمن گفت كه همسر برادرش زنا كرده من هم از جهت اطمينانى كه باين قاضى داشتم دستور سنگسار نمودن زن را صادر كردم ولى چون بينه و شاهدى در اين موضوع نياورده بود فقط از لحاظ حسن ظن و خوش بينى كه داشتم اين دستور را دادم از اين نظر ميترسم عمل ناروائى را انجام داده باشم دوست دارم از اين لغزش من صرف نظر نمائى. زن گفت خداوند تو را بيامرزد بنشين. پس از سلطان شوهرش اين زن پيش آمد ولى همسر خود را نميشناخت و نميدانست كه اين زن همان همسر خود او است. اظهار داشت من همسر با تقوى و با فضيلتى داشتم و چنين و چنان بود و من بمسافرتى كه همسرم مايل نبود رفتم و برادر خود را كه قاضى شهر بود براى سرپرستى او گماردم و سفارشات لازمه را به برادر خود نمودم ولى پس از مراجعت قاضى گفت همسرت زنا كرده بود من هم او را سنگسار نمودم و من ميترسم در حق همسرم كوتاهى نموده باشم مرا ببخش. زن گفت خداوند تو را بيامرزد بنشين و او را در كنار سلطان قرار داد. سپس قاضى آمد و شرح حال خود را بيان كرد و گفت: اين برادر من همسر خوبى داشت و هنگام مسافرت او را بمن سپرد و من شيفته او شده و او را دعوت بزنا كردم ولى آن زن با ايمان شديدا اباء و امتناع نمود من او را نزد سلطان متهم بزنا كردم از سلطان دستور سنگسارش را گرفته و او را سنگسار كردم و چون من دروغ گفته و بر آن زن تهمت زدم گناه مرا ببخش زن گفت خداوند تو را بيامرزد و زن رو كرد بشوهرش و گفت بشنو اين حرفها. پس از اينها راهب امد و داستان خود را شرح داد و گفت چون آن زن را شبانه بيرون كردم ميترسم درندهاى او را خورده باشد مرا ببخش زن گفت خداوند تو را هم بيامرزد بنشين. سپس آن مرد كارگزار راهب آمد داستان خود را گفت زن گفت خدا تو را هم بيامرزد و براهب گفت بشنو حرف اين مرد را در آخر كار آن مردى كه بر چوبه دار بود آمد و سرگذشت خويش را كه گفت زن گفت خدا تو را نيامرزد
(لا غفر اللَّه لك).
پس از اين قضايا زن رو كرد بشوهر خويش و گفت من همسر تو هستم و تمام اين داستانها كه شنيدى مربوط بمن بود و من ديگر نيازى بهمسر ندارم. و دوست دارم كه تو اين كشتى مال التجاره با آنچه محتواى او است بردارى و بروى و مرا آزاد كنى كه در اين جزيره خداى خويش را عبادت نمايم چون فهميدى از دست مردها چه ديدهام. شوهر هم